تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 329

مساهمون:

ص٣٢٩
امن ديدى گشته در خوف خفى * خوف بين هم در اميدى ، اى صفى

حق ستون اين جهان از ترس ساخت

پادشاهى را خدا كشتى كند * تا به حرص خويش بر صفها زند قصد شه آن نى كه خلق ايمن شوند * قصد آنكه ملك گردد پايبند آن خراسى مىدود قصدش خلاص * تا بيابد او ز زخم آن دم مناص قصد او آن نى كه آبى بركشد * يا كه كنجد را بدان روغن كشد گاو بشتابد ز بيم زخم سخت * نى براى بردن گردون و رخت ليك دادش حق چنين خوف وجع * تا مصالح حاصل آيد در تبع همچنان هر كاسبى اندر دكان * بهر خود كوشد ، نه اصلاح جهان هريكى بر درد جويد مرهمى * در تبع قايم شده زين عالمى حق ستون اين جهان از ترس ساخت * هريكى از ترس جان در كار تاخت حمد ايزد را كه ترسى را چنين * كرد او معمار اصلاح زمين اين همه ترسنده‌اند از نيك و بد * هيچ ترسنده نترسد او ز خود بس حقيقت بر همه حاكم كسى است * كه قريب است ، او اگر محسوس نيست هست او محسوس اندر مكمنى * ليك محسوس حِسِ اين جهان ، او ديگر است حِسِ حيوان گر بديدى آن صُوَر * بايزيد وقت بودى ، گاو و خر گر بديدى حسّ حيوان شاه را * هم بديدى گاو و خر اللّه را صنع بيند مرد محجوب از صفات * در صفات آن است كو گُم كرد ذات واصلان چون غرق ذاتند اى پسر * كى كند اندر صفات او نظر ؟ چون‌كه اندر قعر جو باشد سرت * كى به رنگ آب افتد منظرت گر به رنگ آب باز آيى ز قعر * پس پلاسى بستدى ، دادى تو شَعر طاعت عامه گناه خاصگان * وصلت عامه حجاب خاص دان
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 329 | الفيض الكاشاني / مهدى انصارى