امن ديدى گشته در خوف خفى * خوف بين هم در اميدى ، اى صفى
حق ستون اين جهان از ترس ساخت
پادشاهى را خدا كشتى كند * تا به حرص خويش بر صفها زند
قصد شه آن نى كه خلق ايمن شوند * قصد آنكه ملك گردد پايبند
آن خراسى مىدود قصدش خلاص * تا بيابد او ز زخم آن دم مناص
قصد او آن نى كه آبى بركشد * يا كه كنجد را بدان روغن كشد
گاو بشتابد ز بيم زخم سخت * نى براى بردن گردون و رخت
ليك دادش حق چنين خوف وجع * تا مصالح حاصل آيد در تبع
همچنان هر كاسبى اندر دكان * بهر خود كوشد ، نه اصلاح جهان
هريكى بر درد جويد مرهمى * در تبع قايم شده زين عالمى
حق ستون اين جهان از ترس ساخت * هريكى از ترس جان در كار تاخت
حمد ايزد را كه ترسى را چنين * كرد او معمار اصلاح زمين
اين همه ترسندهاند از نيك و بد * هيچ ترسنده نترسد او ز خود
بس حقيقت بر همه حاكم كسى است * كه قريب است ، او اگر محسوس نيست
هست او محسوس اندر مكمنى * ليك محسوس حِسِ اين جهان ، او ديگر است
حِسِ حيوان گر بديدى آن صُوَر * بايزيد وقت بودى ، گاو و خر
گر بديدى حسّ حيوان شاه را * هم بديدى گاو و خر اللّه را
صنع بيند مرد محجوب از صفات * در صفات آن است كو گُم كرد ذات
واصلان چون غرق ذاتند اى پسر * كى كند اندر صفات او نظر ؟
چونكه اندر قعر جو باشد سرت * كى به رنگ آب افتد منظرت
گر به رنگ آب باز آيى ز قعر * پس پلاسى بستدى ، دادى تو شَعر
طاعت عامه گناه خاصگان * وصلت عامه حجاب خاص دان