تا بدانى عجز خويش و جهل خويش
در دلت خوف افكند از موضعى * تا نباشد غير آنت مطمعى
در طمع او فايدهء ديگر نهد * وان مرادت از كسى ديگر دهد
اى طمع در بسته در يك جاى سخت * كآيدم ميوه از آن عالىدرخت
آن طمع زانجا نخواهد شد وفا * بل ز جاى ديگر آيد آن عطا
آن طمع را پس چرا در تو نهاد ؟ * چون نخواستت زان طرف آن چيز زاد
از براى حكمتى و صنعتى * نيز تا باشد دلت در حيرتى
تا دلت حيران بود اى مستفيد * كه مرادت از كجا خواهد رسيد ؟
تا بدانى عجز خويش و جهل خويش * تا شود ايقانِ تو در غيب بيش
هم دلت حيران بود در منتجع * كه چه روياند مصرّف زين طمع
عارفان زانند دايم آمنون
گمرهى را منهج ايمان كند * كجروى را محصد احسان كند
تا نباشد هيچ مُحسِن بىوجا « 1 » * تا نباشد هيچ خاين بىرجا
اندر آن زهر ، ترياق آن حفى * كرد ، تا گويند ذو اللطف الخفى
نيست تنها در نماز آن مكرمت * در گنه خلعت نهد آن مغفرت
نيست مخفى مزد دادن در تقى * ساحران را اجر بين بعد از خطا
نيست مخفى وصل اندر پرورش * ساحران را وصل داد او در برش
نيست مخفى سير با پاى روا * ساحران را سير بين در قطع پا
عارفان زانند دايم آمنون * كه گذر كردند از درياى خون
امنشان از عين خوف آمد پديد * لاجرم باشد به هر دم در مزيد
هامش
( 1 ) - وجا : بيم ، رجا ، خوف .