تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 328

مساهمون:

ص٣٢٨

تا بدانى عجز خويش و جهل خويش

در دلت خوف افكند از موضعى * تا نباشد غير آنت مطمعى در طمع او فايدهء ديگر نهد * وان مرادت از كسى ديگر دهد اى طمع در بسته در يك جاى سخت * كآيدم ميوه از آن عالىدرخت آن طمع زانجا نخواهد شد وفا * بل ز جاى ديگر آيد آن عطا آن طمع را پس چرا در تو نهاد ؟ * چون نخواستت زان طرف آن چيز زاد از براى حكمتى و صنعتى * نيز تا باشد دلت در حيرتى تا دلت حيران بود اى مستفيد * كه مرادت از كجا خواهد رسيد ؟ تا بدانى عجز خويش و جهل خويش * تا شود ايقانِ تو در غيب بيش هم دلت حيران بود در منتجع * كه چه روياند مصرّف زين طمع

عارفان زانند دايم آمنون

گمرهى را منهج ايمان كند * كج‌روى را محصد احسان كند تا نباشد هيچ مُحسِن بىوجا « 1 » * تا نباشد هيچ خاين بىرجا اندر آن زهر ، ترياق آن حفى * كرد ، تا گويند ذو اللطف الخفى نيست تنها در نماز آن مكرمت * در گنه خلعت نهد آن مغفرت نيست مخفى مزد دادن در تقى * ساحران را اجر بين بعد از خطا نيست مخفى وصل اندر پرورش * ساحران را وصل داد او در برش نيست مخفى سير با پاى روا * ساحران را سير بين در قطع پا عارفان زانند دايم آمنون * كه گذر كردند از درياى خون امنشان از عين خوف آمد پديد * لاجرم باشد به هر دم در مزيد
هامش
( 1 ) - وجا : بيم ، رجا ، خوف .
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 328 | الفيض الكاشاني / مهدى انصارى