من علم اكنون به صحرا مىزنم * با سراندازى و با روى صنم
حلق اگر نبود سزاى آن شراب * آن بريده بهبه شمشير و ضراب
ديده كو نبود ز وصلش در فره * آنچنان ديده سفيد و كور به
گوش كان نبود سزاى راز او * بركنش ، كه نبود آن بر سر نكو
اندر آن دستى كه نبود آن نصاب * آن شكسته بهبه ساطور قصاب
آنچنان پايى كه از رفتار او * جان نپيوندد به نرگسزار او
آنچنان پا در جديد اولىتر است * كان چنان پا عاقبت درد سرست
يا در اين ره آيدم آن كام من * يا چو بازآيم ز ره سوى وطن
بو كه موقوف است گامم بر سفر * چون سفر كردم بيايم در حضر
يار را چندان بجويم جدّ و چست * كه بدانم كه نمىبايد جُست
آن معيّت كى رود در گوش من * تا نگردم گرد دوران ز من
كى كنم من از معيّت فهم راز ؟ * جز كه از بعد سفرهاى دراز
حق معيّت گفت و دل را مُهر كرد * تا كه عكس آيد به گوش دل ، نه طرد
چون سفرها كرد و داد راه داد * بعد از آن مُهر از دل او برگشاد
بعد از آن گويد اگر دانستمى * اين معيّت را ، كى او را جستمى ؟
دانش او بود موقوف سفر * تا بدان دانش به تيزىّ فكر
با وصال يار زين سعيم رسد * يا ز راهى خارج از سعى جسد
من نگويم زين طريق آيد مراد * مىطپم تا از كجا خواهد گشاد ؟
سربريده مرغ هر سو مىفتد * تا كدامين سو رهد جان از جسد
يا مراد من برآيد زين خروج * يا ز برج ديگر از ذات البروج
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 327
مساهمون: الفيض الكاشاني
ص٣٢٧