تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 327

مساهمون:

ص٣٢٧
من علم اكنون به صحرا مىزنم * با سراندازى و با روى صنم حلق اگر نبود سزاى آن شراب * آن بريده به‌به شمشير و ضراب ديده كو نبود ز وصلش در فره * آن‌چنان ديده سفيد و كور به گوش كان نبود سزاى راز او * بركنش ، كه نبود آن بر سر نكو اندر آن دستى كه نبود آن نصاب * آن شكسته به‌به ساطور قصاب آن‌چنان پايى كه از رفتار او * جان نپيوندد به نرگس‌زار او آن‌چنان پا در جديد اولىتر است * كان چنان پا عاقبت درد سرست يا در اين ره آيدم آن كام من * يا چو بازآيم ز ره سوى وطن بو كه موقوف است گامم بر سفر * چون سفر كردم بيايم در حضر يار را چندان بجويم جدّ و چست * كه بدانم كه نمىبايد جُست آن معيّت كى رود در گوش من * تا نگردم گرد دوران ز من كى كنم من از معيّت فهم راز ؟ * جز كه از بعد سفرهاى دراز حق معيّت گفت و دل را مُهر كرد * تا كه عكس آيد به گوش دل ، نه طرد چون سفرها كرد و داد راه داد * بعد از آن مُهر از دل او برگشاد بعد از آن گويد اگر دانستمى * اين معيّت را ، كى او را جستمى ؟ دانش او بود موقوف سفر * تا بدان دانش به تيزىّ فكر با وصال يار زين سعيم رسد * يا ز راهى خارج از سعى جسد من نگويم زين طريق آيد مراد * مىطپم تا از كجا خواهد گشاد ؟ سربريده مرغ هر سو مىفتد * تا كدامين سو رهد جان از جسد يا مراد من برآيد زين خروج * يا ز برج ديگر از ذات البروج