تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 323

مساهمون:

ص٣٢٣

چند دزدى حرف مردان خدا

چند دزدى حرف مردان خدا * مىفروشى و ستانى مرحبا ؟ چون‌كه آيد خيزخيزان رحيل * كم شود زان پس فنون قال و قيل عالم خاموشى آمد پيش بيست * واى آنكه در درون انسيش نيست صيقلى كن يك دو روزى سينه را * دفتر خود ساز آن آيينه را اى رفيقان زين مَقول و زان مقال * اتقوا انّ الهوى حيض الرجال اهبطوا افكند جان را در مخيض * از نمازش كرد محروم اين محيض

قطرهء چندى ز اشك

مشترى خواهى كه از وى زر برى * به ز حق كه باشد اى جان مشترى ؟ مىخرد از مالت انبان نجس * مىدهد نور ضمير مقتبس مىستاند اين يخ جسم فنا * مىدهد ملكى برون از وهم ما مىستاند قطرهء چندى ز اشك * مىدهد كوثر كه آرد قند رشك مىستاند آه پرسودا و دود * مىدهد هر آه را صد جاه سود باد آهى كابر اشك چشم راند * حق خليلى را بدان اوّاه خواند هين در اين بازار گرم بىنظير * كهنه‌ها به فروش و ملك نقد گير ور تو را شكى و ريبى ره زند * تاجران انبيا را كن سند بس كه افزود آن شهنشه تختشان * كوه نتواند كشيدن رختشان