چند دزدى حرف مردان خدا
چند دزدى حرف مردان خدا * مىفروشى و ستانى مرحبا ؟
چونكه آيد خيزخيزان رحيل * كم شود زان پس فنون قال و قيل
عالم خاموشى آمد پيش بيست * واى آنكه در درون انسيش نيست
صيقلى كن يك دو روزى سينه را * دفتر خود ساز آن آيينه را
اى رفيقان زين مَقول و زان مقال * اتقوا انّ الهوى حيض الرجال
اهبطوا افكند جان را در مخيض * از نمازش كرد محروم اين محيض
قطرهء چندى ز اشك
مشترى خواهى كه از وى زر برى * به ز حق كه باشد اى جان مشترى ؟
مىخرد از مالت انبان نجس * مىدهد نور ضمير مقتبس
مىستاند اين يخ جسم فنا * مىدهد ملكى برون از وهم ما
مىستاند قطرهء چندى ز اشك * مىدهد كوثر كه آرد قند رشك
مىستاند آه پرسودا و دود * مىدهد هر آه را صد جاه سود
باد آهى كابر اشك چشم راند * حق خليلى را بدان اوّاه خواند
هين در اين بازار گرم بىنظير * كهنهها به فروش و ملك نقد گير
ور تو را شكى و ريبى ره زند * تاجران انبيا را كن سند
بس كه افزود آن شهنشه تختشان * كوه نتواند كشيدن رختشان