خاطر تو هم ز مادر خير و شر * التفاتت نيست جاهاى دگر
غير من پيشت چو سنگ است و كلوخ * گر صبى و گر جوان و گر شيوخ
غير معشوق ار تماشايى بود
عاشقان را شادمانى و غم اوست * دستمُزد و اجرتِ خدمت هم اوست
غير معشوق ار تماشايى بود * عشق نبود ، هرزه سودايى بود
عشق آن شعله است ، كو چون برفروخت * هرچه جز معشوق ، آن را جمله سوخت
تيغ لا در قتل غير حق براند * درنگر زان پس كه بعد از لا چه ماند ؟
ماند الّا اللّه و باقى جمله رفت * شاد باش اى عشق شركتسوز زفت
خود هم او بد اولين و آخرين * شرك جز از ديدهء احول مبين
اى عجب حسنى بود از عكس آن * نيست تن را جنبشى از غير جان
آن تنى را كش بود در جان خلل * خوش نگردد گر بگيرى در عسل
اين كسى داند كه روزى زنده بود * از كف اين جان جان جامى ربود
وانكه چشم او نديده است آن رخان * پيش او جان است اين تفّ دخان
مرغ كو ناخورده است آب زلال * اندر آب شور آرد پروبال
جز به ضد ، ضد را همىنتوانشناخت * چون ببيند زخم بشناسد نواخت
لاجرم دنيا مقدّم آمده است * تا بدانى قدر اقليم الست
چون از اينجا وارهى آنجا روى * در شكرخانه ابد ساكن شوى
گويى آنجا خاك را مىبيختم * زين جهان پاك مى بگريختم
اى دريغا پيش از اين بودى اجل * تا غذايم كم بدى اندر وحل