تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 321

مساهمون:

ص٣٢١
خاطر تو هم ز مادر خير و شر * التفاتت نيست جاهاى دگر غير من پيشت چو سنگ است و كلوخ * گر صبى و گر جوان و گر شيوخ

غير معشوق ار تماشايى بود

عاشقان را شادمانى و غم اوست * دستمُزد و اجرتِ خدمت هم اوست غير معشوق ار تماشايى بود * عشق نبود ، هرزه سودايى بود عشق آن شعله است ، كو چون برفروخت * هرچه جز معشوق ، آن را جمله سوخت تيغ لا در قتل غير حق براند * درنگر زان پس كه بعد از لا چه ماند ؟ ماند الّا اللّه و باقى جمله رفت * شاد باش اى عشق شركت‌سوز زفت خود هم او بد اولين و آخرين * شرك جز از ديدهء احول مبين اى عجب حسنى بود از عكس آن * نيست تن را جنبشى از غير جان آن تنى را كش بود در جان خلل * خوش نگردد گر بگيرى در عسل اين كسى داند كه روزى زنده بود * از كف اين جان جان جامى ربود وانكه چشم او نديده است آن رخان * پيش او جان است اين تفّ دخان مرغ كو ناخورده است آب زلال * اندر آب شور آرد پروبال جز به ضد ، ضد را همىنتوان‌شناخت * چون ببيند زخم بشناسد نواخت لاجرم دنيا مقدّم آمده است * تا بدانى قدر اقليم الست چون از اينجا وارهى آنجا روى * در شكرخانه ابد ساكن شوى گويى آنجا خاك را مىبيختم * زين جهان پاك مى بگريختم اى دريغا پيش از اين بودى اجل * تا غذايم كم بدى اندر وحل