تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 319

مساهمون:

ص٣١٩
تو كه فرعونى همه مكرى و زَرق * مر مرا از خود نمىدانى تو فرق منگر از خود در من اى كج‌باز ، تو * تا يكى تو را نبينى تو دو تو بنگر اندر من ز من يك ساعتى * تا وراى كون بينى ساحتى وارهى از تنگى و از ننگ و نام * عشق اندر عشق بينى و السلام پس بدانى چون‌كه رستى از بدن * گوش و بينى چشم مىداند شدن راست گفته است آن شه شيرين‌زبان * چشم گردد موبه‌موى عارفان جسم را چشمى نبود اول يقين * در رحم بود او جنين و گوشتين علت ديدن مَدان پيه اى پسر * ورنه خواب اندر نديدى كس صُور آن پرى و ديو مىبيند شبيه * نيست اندر ديدگاه هر دو پيه نور را با پيه خود نسبت نبود * نسبتش بخشيد خلّاق ودود آدم است از خاك كى ماند به خاك * جنّى است از نار بىهيچ اشتراك آدمى چون زادهء خاك هباست * اين پسر را با پدر نسبت كجاست ؟ نسبتى گر هست مخفى از خرد * هست بىچون و خرد كى ره برد ؟

تفسير آيه : « وَ ما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما إِلَّا بِالْحَقِّ »

« 1 »
نقش ظاهر بهر نقش غايب است * و آن براى غايب ديگر ببست تا سيوم ، چارم ، دَهُم برمىشمر * اين فوائد را به مقدار نظر اول از بهر دوم باشد چنان * كه روى بر پاىهاى نردبان و آن دوم بهر سيوم ميدان تمام * تا رسى تو پايه‌پايه تا به بام شهوت خوردن ز بهر آن منى * آن منى از بهر نسل و روشنى كُند بينش مىنبيند غير اين * عقل او بىسير چون نبت زمين وان نظرهايى كه آن افسرده نيست * جز رونده جز درنده پرده نيست
هامش
( 1 ) - آيه : الحجر سوره : 85 .