تو كه فرعونى همه مكرى و زَرق * مر مرا از خود نمىدانى تو فرق
منگر از خود در من اى كجباز ، تو * تا يكى تو را نبينى تو دو تو
بنگر اندر من ز من يك ساعتى * تا وراى كون بينى ساحتى
وارهى از تنگى و از ننگ و نام * عشق اندر عشق بينى و السلام
پس بدانى چونكه رستى از بدن * گوش و بينى چشم مىداند شدن
راست گفته است آن شه شيرينزبان * چشم گردد موبهموى عارفان
جسم را چشمى نبود اول يقين * در رحم بود او جنين و گوشتين
علت ديدن مَدان پيه اى پسر * ورنه خواب اندر نديدى كس صُور
آن پرى و ديو مىبيند شبيه * نيست اندر ديدگاه هر دو پيه
نور را با پيه خود نسبت نبود * نسبتش بخشيد خلّاق ودود
آدم است از خاك كى ماند به خاك * جنّى است از نار بىهيچ اشتراك
آدمى چون زادهء خاك هباست * اين پسر را با پدر نسبت كجاست ؟
نسبتى گر هست مخفى از خرد * هست بىچون و خرد كى ره برد ؟
تفسير آيه : « وَ ما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما إِلَّا بِالْحَقِّ »
« 1 »
نقش ظاهر بهر نقش غايب است * و آن براى غايب ديگر ببست
تا سيوم ، چارم ، دَهُم برمىشمر * اين فوائد را به مقدار نظر
اول از بهر دوم باشد چنان * كه روى بر پاىهاى نردبان
و آن دوم بهر سيوم ميدان تمام * تا رسى تو پايهپايه تا به بام
شهوت خوردن ز بهر آن منى * آن منى از بهر نسل و روشنى
كُند بينش مىنبيند غير اين * عقل او بىسير چون نبت زمين
وان نظرهايى كه آن افسرده نيست * جز رونده جز درنده پرده نيست
هامش
( 1 ) - آيه : الحجر سوره : 85 .