هين مشو نوميد نور از آسمان
هين مشو نوميد ، نور از آسمان * حق چو خواهد مىرسد در يك زمان
چون خدا مر جسم را تبديل كرد * رفتنش بىفرسخ و بىميل كرد
صد اميد است اين زمان ، بردار گام * عاشقانه يافتى خَلّ الكلام
گرچه پيلهء چشم برهم مىزنى * در سفينه خفتهء ، ره مىكنى
تاج كرّمناست بر فرق سرت * طوق اعطيناك آويز برت
جوهر است انسان و چرخ او را مرض * جمله فرع و پايهاند و او غرض
اى غلامت عقل و تدبيرات و هوش * چون چنينى خويش را از آن فروش
خدمتت بر جمله هستى مفترض * جوهرى چون سجده خواهد از عرض
علم جويى از كتبها اى فسوس * ذوق جويى تو ز حلوا اى فسوس
بحر علمى ، در نمى پنهان شده * در سه گز تن عالمى پنهان شده
مَى چه باشد يا سماع و يا جماع * تا بجويى زان نشاط و انتفاع ؟
آفتاب از ذرّهء شد وامخواه * زهرهء از خمرهء شد جامخواه
جاى بىكيفى شده محبوس كيف * آفتابى حبس عقدهء اينت حيف
قرب حق از حبس هستى رستن است
گفت پيغمبر كه معراج مرا * نيست بر معراج يونس اجتبا
آن من بر چرخ و آن او نشيب * زانكه قرب حق فزون است از حسيب
قرب ، نى بالا ، و پستى رفتن است * قرب حق از حبس هستى رستن است
نيست را چه جاى بالاى است و زير ؟ * نيست را نى زود و نى دور است و دير