تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 317

مساهمون:

ص٣١٧

هين مشو نوميد نور از آسمان

هين مشو نوميد ، نور از آسمان * حق چو خواهد مىرسد در يك زمان چون خدا مر جسم را تبديل كرد * رفتنش بىفرسخ و بىميل كرد صد اميد است اين زمان ، بردار گام * عاشقانه يافتى خَلّ الكلام گرچه پيلهء چشم برهم مىزنى * در سفينه خفتهء ، ره مىكنى تاج كرّمناست بر فرق سرت * طوق اعطيناك آويز برت جوهر است انسان و چرخ او را مرض * جمله فرع و پايه‌اند و او غرض اى غلامت عقل و تدبيرات و هوش * چون چنينى خويش را از آن فروش خدمتت بر جمله هستى مفترض * جوهرى چون سجده خواهد از عرض علم جويى از كتبها اى فسوس * ذوق جويى تو ز حلوا اى فسوس بحر علمى ، در نمى پنهان شده * در سه گز تن عالمى پنهان شده مَى چه باشد يا سماع و يا جماع * تا بجويى زان نشاط و انتفاع ؟ آفتاب از ذرّهء شد وام‌خواه * زهرهء از خمرهء شد جام‌خواه جاى بىكيفى شده محبوس كيف * آفتابى حبس عقدهء اينت حيف

قرب حق از حبس هستى رستن است

گفت پيغمبر كه معراج مرا * نيست بر معراج يونس اجتبا آن من بر چرخ و آن او نشيب * زانكه قرب حق فزون است از حسيب قرب ، نى بالا ، و پستى رفتن است * قرب حق از حبس هستى رستن است نيست را چه جاى بالاى است و زير ؟ * نيست را نى زود و نى دور است و دير