تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 316

مساهمون:

ص٣١٦

فكرت بد ناخن پرزهر دان

روى نفس مطمئنّه در جسد * زخم ناخنهاى فكرت مىكشد فكرت بد ناخن پرزهر دان * مىخراشد در تعمّق روى جان تا گشايد عقدهء اشكال را * در حدث كرده است زرّين بال را عقده را بگشاده گير اى منتهى * عقده سخت است بر كيسهء تهى در گشاد كيسها گشتى تو چير * عقدهء چند دگر بگشاده گير عقدهء كان بر گلوى ماست سخت * كه بدانى كه خسى يا نيكبخت حلّ اين اشكال كن گر آدمى * خرج اين دم كن ، اگر آدم‌دمى حدّ اعيان و عرض دانسته گير * حدّ خود را دان ، كزين نبود گريز تا بدانى حدّ از اين حد مىگريز * تا به بىحد دررسى اى خاك‌بيز عمر در محمول و در موضوع رفت * بىبصيرت ، عمر در مسموع رفت هر دليلى بىنتيجه بىاثر * باطل آمد ، در نتيجه خود نگر جز به مصنوعى نديدى صانعى * بر قياس اقترانى قانعى مىفزايد در وسايط فلسفى * از دلايل ، باز برعكس صفى اين گريزد از دليل و از حجيب * از پى مدلول سر برده به جيب از دخان او را دليل آتش است * بىدخان ما را در اين آتش خوش است خاصه اين آتش كه از قرب ولا * از دخان نزديك‌تر آمد به ما پس سيه‌كارى بود رفتن ز جان * بهر تخبيلات جان ، سوى دخان