تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 315

مساهمون:

ص٣١٥

تا دلت آيينه گردد پرصور

پس چو آهنگر چه تيره هيكلى * صيقلى كن ، صيقلى كن ، صيقلى تا دلت آيينه گردد پرصور * اندرو هر سو مسيحى سيم‌بر آهن ارچه تيره و بىنور بود * صيقلى آن تيرگى از وى زدود صيقلى ديد آهن و خوش كرد رو * تا كه صورت‌ها توان ديدن در او گر تن خاكى غليظ و تيره است * صيقلش كن ، زانكه صيقل‌گيره است تا در او اشكال غيبى رو دهد * عكس حورى و ملك در وى جهد صيقل عقلت بدان داده است حق * كه به دو روشن شود دل را ورق صيقلى را بسته‌اى ، اى بىنماز * وان هوا را كرده‌اى دو دست باز گر هوا را بند بنهاده شود * صيقلى را دست بگشاده شود آهنى كآيينهء غيبى بدى * جمله صورتها در او مُرسَل شدى تيره گردى ، زنگ دادى در نهاد * اين بود يسعون فى الارض الفساد تاكنون كردى چنين ، اكنون مكن * تيره كردى آب را ، افزون مكن برمشوران ، تا شود اين آب صاف * وندر او بين ماه و اختر در طواف زانكه مردم هست همچون آب جو * چون شود تيره ، نبينى قعر او قعر جو پرگوهر است و پر ز دُر * هين مكن تيره ، كه هست او صاف و حُر جان مردم هست مانند هوا * چون به گرد آميخت ، شد پردهء سما مانع آيد او ز ديد آفتاب * چون‌كه گردش رفت ، شد صافى و ناب هين مكن زين پس فراگير احتراز * كه ز بخشايش در توبه است باز هست جنّت را ز رحمت هشت در * يك در توبه است از آن هشت اى پسر آن همه گه باز باشد گه فراز * و آن در توبه نباشد جز كه باز هين غنيمت دار ، در باز است زود * رخت آنجا كش به كورىّ حسود
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 315 | الفيض الكاشاني / مهدى انصارى