تا نباشد برق دل ابر دو چشم * كى نشيند آتش تهديد و خشم
كى برويد سبزهء ذوق وصال ؟ * كى بجوشد چشمهها ز آب زلال ؟
تا نگريد ابر ، كى خندد چمن * تا نگريد طفل ، كى جوشد لبن ؟
طفل يكروزه همىداند طريق * كه بگريم تا رسد دايه شفيق
تو نمىدانى كه دايه دايگان * كم دهد بىگريه شير او رايگان ؟
گفت فليبكوا كثيرا گوش دار * تا بريزد شير فضل كردگار
گريهء ابر است و سوز آفتاب * استن دنيا همين دو رشته تاب
گر نبودى سوز مهر و اشك ابر * كى شدى اجسام ما زفت و سطبر ؟
كى بدى معمور اين هر چارفصل * گر نبودى اى تف و اين گريه اصل ؟
سوز مهر و گريهء ابر جهان * چون همىدارد جهان را خوشدهان
آفتاب عقل را در سوز دار * چشم را چون ابر اشكافروز دار
كم خور اين نان را
چشم گريان بايدت چون طفل خورد * كم خور اين نان را كه نان آب تو برد
تن چو با برگ است ، روز و شب ز نان * شاخ جان در برگريز است و خزان
برگ تن بىبرگى جان است ، زود * اين ببايد كاستن ، آن را فزود
اقرضوا اللّه ، قرض ده زين برگ تن * تا برويد در عوض در دل چمن
قرض ده ، كم كن از اين لقمه تنت * تا نمايد وجه لا عين رأت
هركه اين انبان ز نان خالى كند * پر ز شك و درّ اجلالى كند
زين پليدى برهد و پاكى برد * از يطهّركم تن او برخورد
ديو مىترساندت كه هين و هين * زين پشيمان گردى و گردى حزين
گر گدازى زين هوسها تو بدن * بس پشيمان و غمين خواهى شدن
اين بخور كه هست داروى مزاج * وان بياشام از پى نفع و علاج