تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 313

مساهمون:

ص٣١٣
تا نباشد برق دل ابر دو چشم * كى نشيند آتش تهديد و خشم كى برويد سبزهء ذوق وصال ؟ * كى بجوشد چشمه‌ها ز آب زلال ؟ تا نگريد ابر ، كى خندد چمن * تا نگريد طفل ، كى جوشد لبن ؟ طفل يك‌روزه همىداند طريق * كه بگريم تا رسد دايه شفيق تو نمىدانى كه دايه دايگان * كم دهد بىگريه شير او رايگان ؟ گفت فليبكوا كثيرا گوش دار * تا بريزد شير فضل كردگار گريهء ابر است و سوز آفتاب * استن دنيا همين دو رشته تاب گر نبودى سوز مهر و اشك ابر * كى شدى اجسام ما زفت و سطبر ؟ كى بدى معمور اين هر چارفصل * گر نبودى اى تف و اين گريه اصل ؟ سوز مهر و گريهء ابر جهان * چون همىدارد جهان را خوش‌دهان آفتاب عقل را در سوز دار * چشم را چون ابر اشك‌افروز دار

كم خور اين نان را

چشم گريان بايدت چون طفل خورد * كم خور اين نان را كه نان آب تو برد تن چو با برگ است ، روز و شب ز نان * شاخ جان در برگ‌ريز است و خزان برگ تن بىبرگى جان است ، زود * اين ببايد كاستن ، آن را فزود اقرضوا اللّه ، قرض ده زين برگ تن * تا برويد در عوض در دل چمن قرض ده ، كم كن از اين لقمه تنت * تا نمايد وجه لا عين رأت هركه اين انبان ز نان خالى كند * پر ز شك و درّ اجلالى كند زين پليدى برهد و پاكى برد * از يطهّركم تن او برخورد ديو مىترساندت كه هين و هين * زين پشيمان گردى و گردى حزين گر گدازى زين هوسها تو بدن * بس پشيمان و غمين خواهى شدن اين بخور كه هست داروى مزاج * وان بياشام از پى نفع و علاج