تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 312

مساهمون:

ص٣١٢
شاه لا تأسوا على ما فاتكم * كى شود از قدرتش مطلوب گم ؟

مناجات

از تناقضهاى دل پشتم شكست * بر سرم جانا بيا مىمال دست سايهء خود از سر من برمدار * بىقرارم ، بىقرارم ، بىقرار گر نيم لايق ، چه باشد گر دمى * ناسزايى را بپرسى در غمى ؟ مر عدم را خود چه استحقاق بود * كه برو لطفت چنين درها گشود توبه ، بىتوفيقت ، اى نور بلند * چيست جز بر ريش توبه ريشخند ؟ سبلتان توبه يك‌يك بركنى * توبه سايه است و تو ماه روشنى اى ز تو ويران دكان و منزلى * چون ننالم چون بيفشارى دلم ؟ چون گريزى ؟ زانكه بىتو زنده نيست * بىخداونديت بود بنده نيست جان من بستان ، تو اى جان را اصول * زانكه بىتو گشته‌ام از جان ملول عاشقم من بر فن ديوانگى * سيرم از فرهنگى و فرزانگى

ذوق توبه نقل هر سرمست نيست

ندم و استغفار هم در دست نيست * ذوق توبه نَقل هر سرمست نيست دل به سختى همچو روى و سنگ و خشت * كه شكافد توبه آن را بهر كشت هر دلى را سجده هم دستور نيست * مزد رحمت ، قسم هر مزدور نيست هين به پشت آن مكن جرم و گناه * كه : كنم توبه ، درآيم در پناه مىببايد تاب و آبى توبه را * شرط شد برق و سحابى توبه را آتش و آبى ببايد ميوه را * شرط باشد ابر و برق اين شيوه را