همتى مىدار از بهر خدا
بينى اندر دلق ، مهترزادهاى * سر برهنه در بلا افتادهاى
از هواى نابكارى سوخته * اقمشه و املاك خود بفروخته
خوار گشته در ميان قوم خويش * مرهمش ناياب و دل ريش از مريش « 1 »
خانومان رفته ، شده بدنام و خوار * كمدشمن مىرود ادبيروار
زاهدى بيند ، بگويد : اى كيا * همتى مىدار از بهر خدا
كاندر اين ادبار زشت افتادهام * مال و زر و نعمت از كف دادهام
همّتى تا بو كه من زين وارهم * زين گل تيره بود كه برجهم
اين دعا مىخواهد از هر عام و خاص * كالخلاص و الخلاص و الخلاص
دست باز و پاى باز و بند نى * نه موكّل بر سرش ، نه آهنى
از كدامين بند مىخواهد خلاص ؟ * وز كدامين حبس مىجويد مناص ؟
بند تقدير و قضاى مختفى * كه نبيند آن به جز جان صفى
گرچه پيدا نيست آن در مكمن است * بدتر از زندان و بند آهن است
زانكه آهنگر مر آن را بشكند * حفرهگر هم خشت زندان بركند
اى عجب اين بند زندان گران * عاجز از تكسير آن آهنگران
بعد درماندن چه افسوس و چه آه ؟ * بيش از آن بايست اين دود سياه
آن زمان كه حرص جنبيد و هوس * آن زمان مىگو كه اى فريادرس
كان زمان پيش از خراب بصره است * بو كه بصره وارهد هم زان شكست
آن زمان كه ديو مىشد راهزن * آن زمان بايست ياسين خواندن
چونكه عمرت برد ديو فاضحه * بىنمك باشد اعوذ و فاتحه
گرچه باشد بىنمك اكنون حنين * هست غفلت بىنمكتر ز آن ، يقين
همچنين هم بىنمك مىنال نيز * كه ذليلان را نظر كن اى عزيز
قادرى ، بىگاه باشد يا به گاه * از تو چيزى فوت كى شد اى إله ؟
هامش
( 1 ) - مريش : مجهول كوشيدن .