تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 311

مساهمون:

ص٣١١

همتى مىدار از بهر خدا

بينى اندر دلق ، مهترزاده‌اى * سر برهنه در بلا افتاده‌اى از هواى نابكارى سوخته * اقمشه و املاك خود بفروخته خوار گشته در ميان قوم خويش * مرهمش ناياب و دل ريش از مريش « 1 » خان‌ومان رفته ، شده بدنام و خوار * كم‌دشمن مىرود ادبيروار زاهدى بيند ، بگويد : اى كيا * همتى مىدار از بهر خدا كاندر اين ادبار زشت افتاده‌ام * مال و زر و نعمت از كف داده‌ام همّتى تا بو كه من زين وارهم * زين گل تيره بود كه برجهم اين دعا مىخواهد از هر عام و خاص * كالخلاص و الخلاص و الخلاص دست باز و پاى باز و بند نى * نه موكّل بر سرش ، نه آهنى از كدامين بند مىخواهد خلاص ؟ * وز كدامين حبس مىجويد مناص ؟ بند تقدير و قضاى مختفى * كه نبيند آن به جز جان صفى گرچه پيدا نيست آن در مكمن است * بدتر از زندان و بند آهن است زانكه آهنگر مر آن را بشكند * حفره‌گر هم خشت زندان بركند اى عجب اين بند زندان گران * عاجز از تكسير آن آهنگران بعد درماندن چه افسوس و چه آه ؟ * بيش از آن بايست اين دود سياه آن زمان كه حرص جنبيد و هوس * آن زمان مىگو كه اى فريادرس كان زمان پيش از خراب بصره است * بو كه بصره وارهد هم زان شكست آن زمان كه ديو مىشد راهزن * آن زمان بايست ياسين خواندن چون‌كه عمرت برد ديو فاضحه * بىنمك باشد اعوذ و فاتحه گرچه باشد بىنمك اكنون حنين * هست غفلت بىنمك‌تر ز آن ، يقين همچنين هم بىنمك مىنال نيز * كه ذليلان را نظر كن اى عزيز قادرى ، بىگاه باشد يا به گاه * از تو چيزى فوت كى شد اى إله ؟
هامش
( 1 ) - مريش : مجهول كوشيدن .