چه حلالى خواست مىبايد ز من ؟ * كه منم مجرمتر اهل زمن
آنچه گفتيدم ز بد از صد يكى است * بر من اين كشف است اگر كس را شكى است
من همىدانم و آن ستّار من * جرمها و زشتى كردار من
اول ابليسى مرا استاد بود * بعد از آن ابليس پيشم باد بود
حق بديد آن جمله را ، ناديده كرد * تا نگردم در فضيحت روى زرد
باز ، رحمت پوستيندوزيم كرد * توبهء شيرين چو جان روزيم كرد
هرچه كردم ، جمله ناكرده گرفت * طاقت ناكرده ، آورده گرفت
همچو سرو و سوسنم آزاد كرد * همچو بخت و دولتم دلشاد كرد
نام من در نامهء پاكان نوشت * دوزخى بودم ، ببخشيدم بهشت
آه كردم ، چون رسن شد آه من * گشت آويزان رسن در چاه من
آن رسن بگرفتم و بيرون شدم * شاد و زفت و فربه و گلگون شدم
در بن چاهى همىبودم زبون * در همه عالم نمىگنجم كنون
آفرينها بر تو بادا اى خدا * ناگهان كردى مرا از غم جدا
مىزنم نعره در اين روضه عيون * خلق را يا ليت قومى يعلمون
گر سر هر موى من گردد زبان * شكرهاى تو نيايد در بيان
بعد از آن آمد كسى كز مرحمت * دختر سلطان ما مىخواندت
جز تو دلّاكى نمىخواهد دلش * كه بمالد يا بشويد با گلش
گفت رورو ، دست من بىكار شد * اى نصوح تو كنون بيمار شد
رو كسى ديگر بجو اشتاب و تفت * كه مرا و اللّه دست از كار رفت
با دل خود گفت كز حد رفت جرم * از دل من كى رود آن ترس و گُرم ؟
من بُمردم يكره و باز آمدم * من چشيدم تلخى مرگ و عدم
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 310
مساهمون: الفيض الكاشاني
ص٣١٠