تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 310

مساهمون:

ص٣١٠
چه حلالى خواست مىبايد ز من ؟ * كه منم مجرم‌تر اهل زمن آنچه گفتيدم ز بد از صد يكى است * بر من اين كشف است اگر كس را شكى است من همىدانم و آن ستّار من * جرمها و زشتى كردار من اول ابليسى مرا استاد بود * بعد از آن ابليس پيشم باد بود حق بديد آن جمله را ، ناديده كرد * تا نگردم در فضيحت روى زرد باز ، رحمت پوستين‌دوزيم كرد * توبهء شيرين چو جان روزيم كرد هرچه كردم ، جمله ناكرده گرفت * طاقت ناكرده ، آورده گرفت همچو سرو و سوسنم آزاد كرد * همچو بخت و دولتم دلشاد كرد نام من در نامهء پاكان نوشت * دوزخى بودم ، ببخشيدم بهشت آه كردم ، چون رسن شد آه من * گشت آويزان رسن در چاه من آن رسن بگرفتم و بيرون شدم * شاد و زفت و فربه و گلگون شدم در بن چاهى همىبودم زبون * در همه عالم نمىگنجم كنون آفرين‌ها بر تو بادا اى خدا * ناگهان كردى مرا از غم جدا مىزنم نعره در اين روضه عيون * خلق را يا ليت قومى يعلمون گر سر هر موى من گردد زبان * شكرهاى تو نيايد در بيان بعد از آن آمد كسى كز مرحمت * دختر سلطان ما مىخواندت جز تو دلّاكى نمىخواهد دلش * كه بمالد يا بشويد با گلش گفت رورو ، دست من بىكار شد * اى نصوح تو كنون بيمار شد رو كسى ديگر بجو اشتاب و تفت * كه مرا و اللّه دست از كار رفت با دل خود گفت كز حد رفت جرم * از دل من كى رود آن ترس و گُرم ؟ من بُمردم يكره و باز آمدم * من چشيدم تلخى مرگ و عدم
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 310 | الفيض الكاشاني / مهدى انصارى