تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 309

مساهمون:

ص٣٠٩
او همىزاريد و صد قطره روان * كه درافتادم به جلّاد و عوان تا نميرد هيچ افرنگى چنين * هيچ ملحد را مبادا اين‌چنين نوحه‌ها مىكرد او بر جان خويش * روزى عزرائيل ديده پيش‌پيش اى خدا و اى خدا چندان بگفت * كان در و ديوار با او گشت جفت در ميان يا رب و يا رب بد او * بانگ آمد در ميان جستجو جمله را جُستيم ، پيش‌آ اى نصوح * گشت بىهوش آن زمان ، پرّيد روح همچو ديوار شكسته درفتاد * هوش و عقلش رفت ، و او شد چون جماد چون‌كه روحش رفت از تن بىامان * سرّ او با حق بپيوست آن زمان چون تهى گشت و وجود او نماند * باز جانش را خدا در پيش خواند چون شكست او كشتى او بىمراد * در كنار رحمت دريا فتاد جان به حق پيوست چون بىهوش شد * موج رحمت آن زمان در جوش شد چون‌كه جانش وارهيد از ننگ تن * رفت شادان پيش اصل خويشتن بانگ آمد ناگهان كه رفت بيم * يافت شد كم گشت آن درّ يتيم يافت شد و اندر فرج دريافتيم * مژدگانى ده كه گوهر يافتيم از غريو و نعره و دستك زدن * پر شد آن حمّام قد زال الحزن آن نصوح رفته باز آمد به خويش * ديد چشمش تابش صد روز پيش مى حلالى خواست از وى هركسى * بوسه مىدادند بر رويش بسى بدگمان بوديم ما را كن حلال * گوشت تو خورديم اندر قيل و قال زانكه ظن جمله بر وى بيش بود * چون‌كه در قربت ز جمله پيش بود خاص دلّاكش بد و محرم ، نصوح * بلكه همچون دو تنى يك گشت روح گوهر ار بُرده‌ست ، او برده‌ست و بس * زو ملازم‌تر به تركان نيست كس اول او را خواست جستن در نبرد * بهر حرمت داشتش تأخير كرد تا بود كان را بيندازد به‌جا * اندر اين مهلت رهاند خويش را اين حلالىها از او مىخواستند * وز براى عذر برمىخواستند گفت بد فضل خداى دادگر * ورنه ز آن چم گفته شد هستم بَتَر
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 309 | الفيض الكاشاني / مهدى انصارى