او همىزاريد و صد قطره روان * كه درافتادم به جلّاد و عوان
تا نميرد هيچ افرنگى چنين * هيچ ملحد را مبادا اينچنين
نوحهها مىكرد او بر جان خويش * روزى عزرائيل ديده پيشپيش
اى خدا و اى خدا چندان بگفت * كان در و ديوار با او گشت جفت
در ميان يا رب و يا رب بد او * بانگ آمد در ميان جستجو
جمله را جُستيم ، پيشآ اى نصوح * گشت بىهوش آن زمان ، پرّيد روح
همچو ديوار شكسته درفتاد * هوش و عقلش رفت ، و او شد چون جماد
چونكه روحش رفت از تن بىامان * سرّ او با حق بپيوست آن زمان
چون تهى گشت و وجود او نماند * باز جانش را خدا در پيش خواند
چون شكست او كشتى او بىمراد * در كنار رحمت دريا فتاد
جان به حق پيوست چون بىهوش شد * موج رحمت آن زمان در جوش شد
چونكه جانش وارهيد از ننگ تن * رفت شادان پيش اصل خويشتن
بانگ آمد ناگهان كه رفت بيم * يافت شد كم گشت آن درّ يتيم
يافت شد و اندر فرج دريافتيم * مژدگانى ده كه گوهر يافتيم
از غريو و نعره و دستك زدن * پر شد آن حمّام قد زال الحزن
آن نصوح رفته باز آمد به خويش * ديد چشمش تابش صد روز پيش
مى حلالى خواست از وى هركسى * بوسه مىدادند بر رويش بسى
بدگمان بوديم ما را كن حلال * گوشت تو خورديم اندر قيل و قال
زانكه ظن جمله بر وى بيش بود * چونكه در قربت ز جمله پيش بود
خاص دلّاكش بد و محرم ، نصوح * بلكه همچون دو تنى يك گشت روح
گوهر ار بُردهست ، او بردهست و بس * زو ملازمتر به تركان نيست كس
اول او را خواست جستن در نبرد * بهر حرمت داشتش تأخير كرد
تا بود كان را بيندازد بهجا * اندر اين مهلت رهاند خويش را
اين حلالىها از او مىخواستند * وز براى عذر برمىخواستند
گفت بد فضل خداى دادگر * ورنه ز آن چم گفته شد هستم بَتَر
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 309
مساهمون: الفيض الكاشاني
ص٣٠٩