تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 308

مساهمون:

ص٣٠٨
آن دعا از هفت گردون درگذشت * كار آن مسكين به آخر خوب گشت كان دعاى شيخ نى چون هر دعاست * فانى است و گفت او گفته خداست چون خدا از خود سؤال كد كند * پس دعاى خويش را چون رد كند ؟ يك سبب انگيخت صنع ذو الجلال * كه رهانيدش ز نفرين و و بال اندر آن حمّام پر مىكرد طشت * گوهرى از دختر شه ياوه گشت گوهرى از حلقه‌هاى گوش او * ياوه گشت و هر زنى در جستجو پس در حمّام را بستند سخت * تا بجويند اولش در زير رخت رختها جستند و آن پيدا نشد * دزد گوهر نيز هم رسوا نشد پس بجد جُستن گرفتند از گزاف * در دهان و گوش و اندر هر شكاف بانگ آمد كه همه عريان شويد * هركه هستيد ار عجوز ور نَويد يك‌به‌يك را حاجبه جستن گرفت * تا پديد آيد گهر دانه شگفت آن نصوح از ترس شد در خلوتى * روى زرد و لب كبود از وحشتى پيش چشم خويش او مىديد مرگ * زفت مىلرزيد او مانند برگ گفت يا رب بارها برگشته‌ام * توبه‌ها و عهدها بشكسته‌ام كرده‌ام آنها كه از من مىسزيد * تا چنين سيل سياهى دررسيد نوبت جستن اگر در من رسد * وه كه جان من چه سختىها كشد در جگر افتاده‌استم صد شرر * در مناجاتم ببين دود جگر اين‌چنين اندوه كافر را مباد * دامن رحمت گرفتم ، داد داد كاشكى مادر نزادى خود مرا * يا مرا شيرى بخوردى در چرا اى خدا آن كن كه از تو مىسزد * كه ز هر سوراخ مارم مىگزد جان سنگين دارم و دل آهنين * ورنه خون گشتى در اين رنج و حنين وقت تنگ آمد مرا و يك نفس * پادشاهى كن مرا فريادرس گر مرا اين بار ستّارى كنى * توبه كردم من ز هر ناكردنى توبه‌ام بپذير اين بار دگر * تا ببندم بهر توبه صد كمر من اگر اين بار تقصيرى كنم * پس دگر مشنو دعا و گفتنم
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 308 | الفيض الكاشاني / مهدى انصارى