مىنيارد ياد كاين دنيا چو خواب * مىفروپوشد چو اختر را سحاب
خاصه چندين شهرها را كوفته * گردها از درك او ناروفته
اجتهاد گرم ناكرده ، كه تا * دل شود صاف و ببيند ماجرا
سر برون آرد دلش از بحر راز * اول و آخر ببيند چشم باز
آمده اول به اقليم جماد * وز جمادى در نباتى اوفتاد
سالها اندر نباتى عمر كرد * وز جمادى ياد ناورد از نبرد
وز نباتى چون به حيوانى فتاد * نامدش حال نباتى هيچ ياد
جز همين ميلى كه دارد سوى آن * خاصه در وقت بهار و ضيمران
همچو ميل كودكان با مادران * سرّ ميل خود نداند در لبان
باز از حيوان سوى انسانيش * مىكشد آن خالقى كه دانيش
همچنين اقليم نااقليم رفت * تا شد اكنون عاقل و دانا و زفت
عقلهاى اولينش ياد نيست * هم از اين عقلش تحوّلكردنى است
تا رهد زين عقل پرحرص و طلب * صد هزاران عقل بيند بوالعجب
گرچه خفته گشت و ناسى شد ز پيش * كى گذارندش در آن نسيان خويش ؟
تا از آن خوابش به بيدارى كشند * كه كند بر حالت خود ريشخند
كه چه غم بود آنكه مىخوردم به خواب * چون فراموشم شد احوال صواب ؟
همچنان دنيا كه حكم نايم است * خفته پندارد كه اين خود دايم است
تا برآيد ناگهان صبح اجل * وارهد از ظلمت ظنّ و دغل
خندهاش گيرد از آن غمهاى خويش * چون ببيند مستقر و جاى خويش
هرچه تو در خواب بينى نيك و بد * روز محشر يكبهيك پيدا شود
آنچه كردى اندر اين خواب جهان * گرددت هنگام بيدارى عيان
تا نپندارى كه اين بدكردنى است * اندر اين خواب و تو را تعبير نيست
بلكه اين خنده بود گريه زفير * روز تعبير اى ستمگير اسير
گريه و درد و غم و زارى خود * شادمانى دان به بيدارى خود
اى دريده پوستين يوسفان * گرگ برخيزى از آن خواب گران
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 305
مساهمون: الفيض الكاشاني
ص٣٠٥