تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 305

مساهمون:

ص٣٠٥
مىنيارد ياد كاين دنيا چو خواب * مىفروپوشد چو اختر را سحاب خاصه چندين شهرها را كوفته * گردها از درك او ناروفته اجتهاد گرم ناكرده ، كه تا * دل شود صاف و ببيند ماجرا سر برون آرد دلش از بحر راز * اول و آخر ببيند چشم باز آمده اول به اقليم جماد * وز جمادى در نباتى اوفتاد سالها اندر نباتى عمر كرد * وز جمادى ياد ناورد از نبرد وز نباتى چون به حيوانى فتاد * نامدش حال نباتى هيچ ياد جز همين ميلى كه دارد سوى آن * خاصه در وقت بهار و ضيمران همچو ميل كودكان با مادران * سرّ ميل خود نداند در لبان باز از حيوان سوى انسانيش * مىكشد آن خالقى كه دانيش همچنين اقليم نااقليم رفت * تا شد اكنون عاقل و دانا و زفت عقلهاى اولينش ياد نيست * هم از اين عقلش تحوّل‌كردنى است تا رهد زين عقل پرحرص و طلب * صد هزاران عقل بيند بوالعجب گرچه خفته گشت و ناسى شد ز پيش * كى گذارندش در آن نسيان خويش ؟ تا از آن خوابش به بيدارى كشند * كه كند بر حالت خود ريشخند كه چه غم بود آنكه مىخوردم به خواب * چون فراموشم شد احوال صواب ؟ همچنان دنيا كه حكم نايم است * خفته پندارد كه اين خود دايم است تا برآيد ناگهان صبح اجل * وارهد از ظلمت ظنّ و دغل خنده‌اش گيرد از آن غمهاى خويش * چون ببيند مستقر و جاى خويش هرچه تو در خواب بينى نيك و بد * روز محشر يك‌به‌يك پيدا شود آنچه كردى اندر اين خواب جهان * گرددت هنگام بيدارى عيان تا نپندارى كه اين بدكردنى است * اندر اين خواب و تو را تعبير نيست بلكه اين خنده بود گريه زفير * روز تعبير اى ستم‌گير اسير گريه و درد و غم و زارى خود * شادمانى دان به بيدارى خود اى دريده پوستين يوسفان * گرگ برخيزى از آن خواب گران
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 305 | الفيض الكاشاني / مهدى انصارى