تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 303

مساهمون:

ص٣٠٣
لوح حافظ باشى اندر دور و گشت * لوح محفوظ است كو زين درگذشت عقل ديگر بخشش يزدان بود * چشمهء آن در ميان جان بود چون ز سينه آب دانش جوش كرد * نىشود گنده ، نه ديرينه ، نه زرد ور ره نبعش بود بسته ، چه غم * كو همىجوشد ز خانه دم‌به‌دم راه آبش بسته شد ، شد بينوا * از درون خويشتن جو چشمه را

عقل بر نفس است

طبع خواهد تا كشد از خصم ، كين * عقل بر نفس است بند آهنين عقل ايمانى چو شحنه عادل است * پاسبان و حاكم شهر دل است همچو گربه باشد او بيدار هوش * دزد در سوراخ ماند همچو موش گربه چه ، شير شيرافگن بود * عقل ايمانى كه اندر تن بود غرّه او حاكم درندگان * نعرهء او مانع چرّندگان شهر پردزد است و پرجامه‌كنى * خواه شحنه باش گو و خواه نى عقل ضد شهوت است اى پهلوان * آنكه شهوت مىتند عقلش مخوان وهم خوانش آنكه شهوت را گداست * وهم قلب نقد زرّ عقل‌هاست بىمحك پيدا نگردد وهم و عقل * هر دو را سوى محك كن زود نقل اين محك قرآن و خال انبيا * چون محك مر قلب را گويد بيا تا ببينى خويش را ز آسيب من * كه نيى اهل فراز و شيب من