لوح حافظ باشى اندر دور و گشت * لوح محفوظ است كو زين درگذشت
عقل ديگر بخشش يزدان بود * چشمهء آن در ميان جان بود
چون ز سينه آب دانش جوش كرد * نىشود گنده ، نه ديرينه ، نه زرد
ور ره نبعش بود بسته ، چه غم * كو همىجوشد ز خانه دمبهدم
راه آبش بسته شد ، شد بينوا * از درون خويشتن جو چشمه را
عقل بر نفس است
طبع خواهد تا كشد از خصم ، كين * عقل بر نفس است بند آهنين
عقل ايمانى چو شحنه عادل است * پاسبان و حاكم شهر دل است
همچو گربه باشد او بيدار هوش * دزد در سوراخ ماند همچو موش
گربه چه ، شير شيرافگن بود * عقل ايمانى كه اندر تن بود
غرّه او حاكم درندگان * نعرهء او مانع چرّندگان
شهر پردزد است و پرجامهكنى * خواه شحنه باش گو و خواه نى
عقل ضد شهوت است اى پهلوان * آنكه شهوت مىتند عقلش مخوان
وهم خوانش آنكه شهوت را گداست * وهم قلب نقد زرّ عقلهاست
بىمحك پيدا نگردد وهم و عقل * هر دو را سوى محك كن زود نقل
اين محك قرآن و خال انبيا * چون محك مر قلب را گويد بيا
تا ببينى خويش را ز آسيب من * كه نيى اهل فراز و شيب من