كار دوزخ مىكنى در خوردنى
كار دوزخ مىكنى در خوردنى * بهر او خود را تو فربه مىكنى
كار خود كن روزى حكمت بچر * تا شود فربه دل با كرّ و فر
خوردن تن مانع اين خوردن است * جان چو بازرگان و تن چون رهزن است
شمع تاجر آنگه است افروخته * كه بود رهزن چو هيزم سوخته
كه تو آن هوشى و باقى هوشپوش * خويشتن را گم مكن ياوه مگوش
دان كه هر شهوت چو خمر است و چو بنگ * پردهء هوش است و عاقل زوست دنگ
خمر تنها نيست سرمستى هوش * هرچه شهوانى است بندد چشم و گوش
آن بليس از خمر خوردن دور بود * مست بود او از تكبّر وز جحود
نفس ، فرعون است هان سيرش مكن * تا نيارد ياد از آن كفر كُهن
بىتف آتش نگردد نفس خوب * تا نشد آهن چو اخگر هين مكوب
بىمجاعت نيست تن جنبشكنان * آهن سرد است مىكوبى بدان
گر بگريد ور بنالد زارزار * او نخواهد شد مسلمان ، هوش دار
او چو فرعون است در قحط آنچنان * پيش موسى سر نهد لابهكنان
چونكه مستغنى شد او طاغى شود * خر چو بار انداخت ، اسكيزه زند
پس فراموشش شود چون رفت پيش * كار او زان آه و زارىهاى خويش
چه عجب گر روح موطنهاى خويش نيارد ياد
سالها مردى كه در شهرى بود * يك زمان كه چشم در خوابى رود
شهر ديگر بيند او پرنيك و بد * هيچ يادش درنيايد شهر خود
بل چنان داند كه خود پيوسته او * هم در اين شهرش بدست ابداع و خو
چه عجب گر روح ، موطنهاى خويش * كه به دستش مسكن و ميلاد بيش