تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 304

مساهمون:

ص٣٠٤

كار دوزخ مىكنى در خوردنى

كار دوزخ مىكنى در خوردنى * بهر او خود را تو فربه مىكنى كار خود كن روزى حكمت بچر * تا شود فربه دل با كرّ و فر خوردن تن مانع اين خوردن است * جان چو بازرگان و تن چون رهزن است شمع تاجر آنگه است افروخته * كه بود رهزن چو هيزم سوخته كه تو آن هوشى و باقى هوش‌پوش * خويشتن را گم مكن ياوه مگوش دان كه هر شهوت چو خمر است و چو بنگ * پردهء هوش است و عاقل زوست دنگ خمر تنها نيست سرمستى هوش * هرچه شهوانى است بندد چشم و گوش آن بليس از خمر خوردن دور بود * مست بود او از تكبّر وز جحود نفس ، فرعون است هان سيرش مكن * تا نيارد ياد از آن كفر كُهن بىتف آتش نگردد نفس خوب * تا نشد آهن چو اخگر هين مكوب بىمجاعت نيست تن جنبش‌كنان * آهن سرد است مىكوبى بدان گر بگريد ور بنالد زارزار * او نخواهد شد مسلمان ، هوش دار او چو فرعون است در قحط آن‌چنان * پيش موسى سر نهد لابه‌كنان چون‌كه مستغنى شد او طاغى شود * خر چو بار انداخت ، اسكيزه زند پس فراموشش شود چون رفت پيش * كار او زان آه و زارىهاى خويش

چه عجب گر روح موطن‌هاى خويش نيارد ياد

سالها مردى كه در شهرى بود * يك زمان كه چشم در خوابى رود شهر ديگر بيند او پرنيك و بد * هيچ يادش درنيايد شهر خود بل چنان داند كه خود پيوسته او * هم در اين شهرش بدست ابداع و خو چه عجب گر روح ، موطن‌هاى خويش * كه به دستش مسكن و ميلاد بيش