چون ببيند روى زرد بىسقم * خيره گردد عقل جالينوس هم
چون طمع بستى تو در انوار هو * مصطفى گويد كه ذلّت نفسه
نور بىسايه لطيف و عالى است * آن مشبك سايهء غربالى است
عاشقان عريان همىخواهند تن * پيش عنّينان « 1 » چه جامه ، چه بدن
روزهداران را بود آن نان و خواب * خرمگس را چه ابا ، چه ديگدان
هست احوال تو از كان نوى * تو بدين احوال كى راضى شوى ؟
خاك باطن گر نمىآيد به گفت * خاك ظاهر گويمت در طاق و جفت
كه ز لطف يار تلخىهاى مات * گشت بر جان خوشتر از شكّر نبات
صد هزار احوال آمد همچنين * باز سوى غيب رفتند اى امين
حال امروزى بدى مانند نى * همچو جَو اندر روش ، كش بند نى
شادى هر روز از نوعى دگر * فكرت هر روز را ديگر اثر
مثل
همچو مهمانخانه اين تن اى فلان * هر صباحى ضيف نو آيد در آن
هين مگو كش ماند اندر گردنم * كه هماكنون باز پرّد در عدم
هرچه آيد از جهان غيبوش * در دلت ضيف است او را دار خوش
هر دمى فكرى چو مهمان عزيز * آيد اندر سينهات هر روز نيز
فكر را اى جان به جاى شخص دان * زانكه شخص از فكر دارد قدر جان
فكر غم گر راه شادى مىزند * كارسازىهاى شادى مىكند
خانه مىروبد به تندى او ز غير * تا درآيد شادى نو ز اصل خير
مىفشاند برگ زرد از شاخ دل * تا برويد برگ سبز متّصل
مىكَنَد بيخ سرور كهنه را * تا خِرامد ذوق نو از ماورا
هامش
( 1 ) - عنّين : ناتوان جنسى .