تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 298

مساهمون:

ص٢٩٨
غم ز دل هرچه بريزد يا برد * در عوض حقا كه بهتر آورد خاصه آن را كه يقينش باشد اين * كه بود غم بندهء اهل يقين گر ترش‌رويى نيارد ابر و برق * رز بسوزد از تبسم‌هاى شرق هفت سال ايوب در صبر و رضا * در بلا خوش بود با ضيف خدا تا چو واگردد بلاى سخت‌رو * پيش حق گويد به صد كون شكر او كز محبّت با من محبوب‌كش * رو نكرد ايوب يك لحظه ترش از وفا و خجلت علم خدا * بود چون شير و عسل او با بلا فكر در سينه درآيد نو به نو * خندخندان پيش او تو باز رو كه اعذنى خالقى من شرّه * لا تحرّمنى بك من برّه ربّ اوزعنى لشُكر ما ارى * لا تعقّب حسرة لى ان مضى آن ضمير رو ترش را پاس دار * وان ترش را چون شكر شيرين شمار بو كه آن گوهر به دست او بود * جهد كن تا از تو او راضى رود ور نباشد گوهر و نبود غنى * عادت شيرين شدن افزون كنى جاى ديگر سود دارد عادتت * ناگهان روزى برآيد حاجتت فكرتى كز شاديت مانع شود * آن به امر و حكمت صانع شود تو مگو فرعى است ، او را اصل گير * تا بوى پيوسته بر مقصود چير ور تو آن را فرع گيرى و مضر * چشم تو در اصل باشد منتظر زهر آمد انتظار اندر چشش * دايما در مرگ باشى زان روش اصل دان اين را بگيرش در كنار * باز ره دايم ز مرگ انتظار