غم ز دل هرچه بريزد يا برد * در عوض حقا كه بهتر آورد
خاصه آن را كه يقينش باشد اين * كه بود غم بندهء اهل يقين
گر ترشرويى نيارد ابر و برق * رز بسوزد از تبسمهاى شرق
هفت سال ايوب در صبر و رضا * در بلا خوش بود با ضيف خدا
تا چو واگردد بلاى سخترو * پيش حق گويد به صد كون شكر او
كز محبّت با من محبوبكش * رو نكرد ايوب يك لحظه ترش
از وفا و خجلت علم خدا * بود چون شير و عسل او با بلا
فكر در سينه درآيد نو به نو * خندخندان پيش او تو باز رو
كه اعذنى خالقى من شرّه * لا تحرّمنى بك من برّه
ربّ اوزعنى لشُكر ما ارى * لا تعقّب حسرة لى ان مضى
آن ضمير رو ترش را پاس دار * وان ترش را چون شكر شيرين شمار
بو كه آن گوهر به دست او بود * جهد كن تا از تو او راضى رود
ور نباشد گوهر و نبود غنى * عادت شيرين شدن افزون كنى
جاى ديگر سود دارد عادتت * ناگهان روزى برآيد حاجتت
فكرتى كز شاديت مانع شود * آن به امر و حكمت صانع شود
تو مگو فرعى است ، او را اصل گير * تا بوى پيوسته بر مقصود چير
ور تو آن را فرع گيرى و مضر * چشم تو در اصل باشد منتظر
زهر آمد انتظار اندر چشش * دايما در مرگ باشى زان روش
اصل دان اين را بگيرش در كنار * باز ره دايم ز مرگ انتظار
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 298
مساهمون: الفيض الكاشاني
ص٢٩٨