چشم ظاهر ضابط حليه بشر * چشم سر حيران ما زاغ البصر
پاى ظاهر در صف مسجد صواف * پاى معنى فوق گردون در طواف
جزوجزوش را تو بشمر همچنين * اين درون وقت و آن بيرون چنين
اينكه در وقت است باشد تا اجل * وان دگر يار ابد قِرن ازل
هست يك نامش ولى الدولتين * هست يك نعتش امام القبلتين
خلوت و چله بر او لازم نماند * هيچ غيمى مر ورا غايم نماند
قرص خورشيد است خلوتخانهاش * كى حجاب آرد شب بيگانهاش ؟
علّت و پرهيز شد ، بحران نماند * كفر او ايمان شد و كفران نماند
چون الف از استقامت شد به پيش * او ندارد هيچ از اوصاف خويش
گشت فرد از كسوت خوهاى خويش * شد برهنه جان به جانافزاى خويش
چون برهنه رفته پيش شاه فرد * شاهش از اوصاف قدسى جامه كرد
خلعتى پوشيد از اوصاف شاه * برپريد از چاه بر ايوان جاه
در بن طشت از چه بود او دُردناك ؟ * شو مى آميزش اجزاى خاك
يار ناخوش پروبالش بسته بود * ورنه او در اصل بس برجسته بود
چون عتاب اهبطوا انگيختند * همچو هاروتش نگون آويختند
بود هاروت از ملاك آسمان * از عتابى شد معلّق همچنان
سرنگون زان شد كه از سِر دور ماند * خويش را سَر ساخت تنها پيش راند
آن سبد خود را چو پر از آب ديد * كرد استغنا و از دريا بريد
بر جگر آبش يكى قطره نماند * بحر رحمت كرد او را بازخواند
رحمتى بىعلّتى ، بىخدمتى * آيد از دريا مبارك ساعتى
اللّه اللّه كرد دريا بار كرد * گرچه باشند اهل دريا روى زرد
تا كه آيد لطف و بخشايشگرى * سرخ گردد روى زرد از گوهرى
زردى رو بهترين رنگهاست * زانكه او در انتظار آن لقاست
سرخى رو و رخى كان لامع است * بهر آن آمد كه جانش قانع است
كه طمع لاغر كند زرد و ذليل * نى ز درد و علّت ابدان عليل
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 296
مساهمون: الفيض الكاشاني
ص٢٩٦