تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 294

مساهمون:

ص٢٩٤
شرع بهر دفع شر رأيى زند * ديو را در شيشهء حجّت مىكند

گر نبودى گوشهاى غيب‌گير

گر نبودى گوشهاى غيب‌گير * وحى ناوردى ز گردون يك بشير ور نبودى ديده‌هاى صنع‌بين * نى فلك گشتى ، نه خنديدى زمين آن دم لولاك اين باشد كه كار * از براى چشم تيز است و نظار عامه را از عشق همخوابه و طبق * كى بود پرواى عشق صنع حق ؟

دنيا اگرچه خوش شكفت

هان كه اين دنيا اگرچه خوش شكفت * بانگ هم زد بىوفايى خويش گفت اندر اين كون و فساد اى اوستاد * آن دغل كَون و نصيحت آن فساد كون مىگويد : بيا ، من خوش‌پيم * وان فسادش گفته رو من لاشيم « 1 » اى ز خوبى بهاران لب‌گزان * بنگر آن سردى و زردىِّ خزان روز ديدى طلعت خورشيد خوب * مرگ او را ياد كن وقت غروب بدر را ديدى بر اين خوش چارطاق * حسرتش را هم ببين اندر محاق كودكى از حسن شد مولاى خلق * بعد فردا شد خرف ، رسواى خلق گر تن سيمين‌تنان كردت شكار * بعد پيرى بين تنى چون پنبه زاد اى به ديده لوتهاى چرب ، خيز * فضله آن را ببين در آب ريز مر خبث را كو كه : آن خوبيت كو ؟ * برطبق آن ذوق و آن نغزى و بو گويد او ، آن دانه من ، آن دام او * چون شدى تو صيد ، دانه شد نهان
هامش
( 1 ) - لاشيم : مخفف لاشىءام . چيزى نيستم .
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 294 | الفيض الكاشاني / مهدى انصارى