شرع بهر دفع شر رأيى زند * ديو را در شيشهء حجّت مىكند
گر نبودى گوشهاى غيبگير
گر نبودى گوشهاى غيبگير * وحى ناوردى ز گردون يك بشير
ور نبودى ديدههاى صنعبين * نى فلك گشتى ، نه خنديدى زمين
آن دم لولاك اين باشد كه كار * از براى چشم تيز است و نظار
عامه را از عشق همخوابه و طبق * كى بود پرواى عشق صنع حق ؟
دنيا اگرچه خوش شكفت
هان كه اين دنيا اگرچه خوش شكفت * بانگ هم زد بىوفايى خويش گفت
اندر اين كون و فساد اى اوستاد * آن دغل كَون و نصيحت آن فساد
كون مىگويد : بيا ، من خوشپيم * وان فسادش گفته رو من لاشيم « 1 »
اى ز خوبى بهاران لبگزان * بنگر آن سردى و زردىِّ خزان
روز ديدى طلعت خورشيد خوب * مرگ او را ياد كن وقت غروب
بدر را ديدى بر اين خوش چارطاق * حسرتش را هم ببين اندر محاق
كودكى از حسن شد مولاى خلق * بعد فردا شد خرف ، رسواى خلق
گر تن سيمينتنان كردت شكار * بعد پيرى بين تنى چون پنبه زاد
اى به ديده لوتهاى چرب ، خيز * فضله آن را ببين در آب ريز
مر خبث را كو كه : آن خوبيت كو ؟ * برطبق آن ذوق و آن نغزى و بو
گويد او ، آن دانه من ، آن دام او * چون شدى تو صيد ، دانه شد نهان
هامش
( 1 ) - لاشيم : مخفف لاشىءام . چيزى نيستم .