تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 293

مساهمون:

ص٢٩٣
تو مشو غرّه به علمش ، عهد جو * علم چون قشر است و عهدش مغز او وافيان را چون ببينى كرده سود * تو چو شيطانى شوى آنجا حسود هركه را باشد مزاج و طبع سُست * او نخواهد هيچ‌كس را تندرست گر نمىخواهى تو ديوى ، هين بيا * از در دعوى به درگاه خدا چون وفايت نيست ، بارى دم مزن * كه سخن دعوى است اغلب ما و من اين سخن در سينه دخل مغزهاست * در خموشى مغز جان را صدنماست

مناجات و نكوهش حسد

اى دهنده قوت و تسكين ثبات * خلق را زين بىثباتى ده نجات اندر آن كارى كه ثابت بود نيست * قايمى ده نفس را كه منثنى است صبرشان بخش و كفه ميزان گران * وارهانشان از فن صورتگران وز حسودى بازشان خر اى كريم * تا نباشند از حسد ديو رجيم « 1 » در نعيم فانى و مال و جسد * چون همىسوزند عامه از حسد عاشقان لعبتان پرقذر * كرده قصد خون و جان يكدگر پادشاهان بين كه لشكر مىكشند * از حسد خويشان خود را مىكشند ويس و رامين ، خسرو و شيرين بخوان * كه چه كردند از حسد آن ابلهان كه فنا شد عاشق و معشوق نيز * هم نه چيزند و هواشان هم نه چيز پاك الهى كو عدم برهم زند * مر عدم را بر عدم عاشق كند در دل ده دل حسدها سر كند * نيست را هست اين‌چنين مضطر كند آن زنانى كز همه مشفق‌ترند * از حسد دو ضره خود را مىخورند تا كه مردانى كه خود سنگين‌دلند * از حسد تا در كدامين منزلند ؟ گر نكردى شرع افسونى لطيف * بردريدى هريكى جسم حريف
هامش
( 1 ) - رجيم : رانده‌شده .
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 293 | الفيض الكاشاني / مهدى انصارى