تو مشو غرّه به علمش ، عهد جو * علم چون قشر است و عهدش مغز او
وافيان را چون ببينى كرده سود * تو چو شيطانى شوى آنجا حسود
هركه را باشد مزاج و طبع سُست * او نخواهد هيچكس را تندرست
گر نمىخواهى تو ديوى ، هين بيا * از در دعوى به درگاه خدا
چون وفايت نيست ، بارى دم مزن * كه سخن دعوى است اغلب ما و من
اين سخن در سينه دخل مغزهاست * در خموشى مغز جان را صدنماست
مناجات و نكوهش حسد
اى دهنده قوت و تسكين ثبات * خلق را زين بىثباتى ده نجات
اندر آن كارى كه ثابت بود نيست * قايمى ده نفس را كه منثنى است
صبرشان بخش و كفه ميزان گران * وارهانشان از فن صورتگران
وز حسودى بازشان خر اى كريم * تا نباشند از حسد ديو رجيم « 1 »
در نعيم فانى و مال و جسد * چون همىسوزند عامه از حسد
عاشقان لعبتان پرقذر * كرده قصد خون و جان يكدگر
پادشاهان بين كه لشكر مىكشند * از حسد خويشان خود را مىكشند
ويس و رامين ، خسرو و شيرين بخوان * كه چه كردند از حسد آن ابلهان
كه فنا شد عاشق و معشوق نيز * هم نه چيزند و هواشان هم نه چيز
پاك الهى كو عدم برهم زند * مر عدم را بر عدم عاشق كند
در دل ده دل حسدها سر كند * نيست را هست اينچنين مضطر كند
آن زنانى كز همه مشفقترند * از حسد دو ضره خود را مىخورند
تا كه مردانى كه خود سنگيندلند * از حسد تا در كدامين منزلند ؟
گر نكردى شرع افسونى لطيف * بردريدى هريكى جسم حريف
هامش
( 1 ) - رجيم : راندهشده .