تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 292

مساهمون:

ص٢٩٢
ما نه مرغان هوا نى خانگى * دانهء ما دانهء بىدانگى ز آن فراخ آمد چنين روزىّ ما * كه دريدن شد قبادوزىّ ما

صوفى آنكه شد صفوت‌طلب

صوفيى بدريد جبّه در حرج * پيشش آمد بعد بدريدن فرج كرد نام آن دريده فرجى * اين لقب شد فاش ز آن مرد نجى اين لقب شد فاش و صافش شيخ برد * ماند اندر طبع خلقان حرف درد روح خواهى ، جبه بشكاف اى پسر * تا از آن صفوت برآرى زود سر هست صوفى آنكه شد صفوت‌طلب * نه از لباس و صوف و خياطى و دَب بر خيال آن صفا و نام نيك * رنگ پوشيدن نكو باشد و ليك صوفيى گشته به پيش اين لئام * الخياطة و اللواطة و السلام

عشق را صد ناز و استكبار هست

دل مدزد از دلرباى روح‌بخش * كه سوارت مىكند بالاى رخش سر مدزد از سر فراز تاج ده * كو ز پاى دل گشايد صد گره با كه گويم ، در همه ده زنده كو * سوى آب زندگى پوينده كو ؟ تو به يك خارى گريزانى ز عشق * تو به جز نامى نمىدانى ز عشق ؟ عشق را صد ناز و استكبار هست * عشق با صد ناز مىآيد به دست عشق چون وافى است ، وافى مىخورد * در حريفى بىوفا مىننگرد چون درخت است آدمى و بيخ عهد * بيخ را تيمار مىبايد به جهد ور ندارد برگ سبز و بيخ هست * عاقبت بيرون كند صد برگ دست