ما نه مرغان هوا نى خانگى * دانهء ما دانهء بىدانگى
ز آن فراخ آمد چنين روزىّ ما * كه دريدن شد قبادوزىّ ما
صوفى آنكه شد صفوتطلب
صوفيى بدريد جبّه در حرج * پيشش آمد بعد بدريدن فرج
كرد نام آن دريده فرجى * اين لقب شد فاش ز آن مرد نجى
اين لقب شد فاش و صافش شيخ برد * ماند اندر طبع خلقان حرف درد
روح خواهى ، جبه بشكاف اى پسر * تا از آن صفوت برآرى زود سر
هست صوفى آنكه شد صفوتطلب * نه از لباس و صوف و خياطى و دَب
بر خيال آن صفا و نام نيك * رنگ پوشيدن نكو باشد و ليك
صوفيى گشته به پيش اين لئام * الخياطة و اللواطة و السلام
عشق را صد ناز و استكبار هست
دل مدزد از دلرباى روحبخش * كه سوارت مىكند بالاى رخش
سر مدزد از سر فراز تاج ده * كو ز پاى دل گشايد صد گره
با كه گويم ، در همه ده زنده كو * سوى آب زندگى پوينده كو ؟
تو به يك خارى گريزانى ز عشق * تو به جز نامى نمىدانى ز عشق ؟
عشق را صد ناز و استكبار هست * عشق با صد ناز مىآيد به دست
عشق چون وافى است ، وافى مىخورد * در حريفى بىوفا مىننگرد
چون درخت است آدمى و بيخ عهد * بيخ را تيمار مىبايد به جهد
ور ندارد برگ سبز و بيخ هست * عاقبت بيرون كند صد برگ دست