غرور آدمى و دورى از علم انبياء
ديدم اندر خانه من نقش و نگار * بودم اندر عشق خانه بىقرار
بودم از گنج نهانى بىخبر * ورنه دستنبوى من بودى تبر
آه اگر داد تبر را دادمى * اين زمان غم را تبرّا دادمى
چشم را بر نقش مىانداختم * همچو طفلان عشقها مىباختم
بس نكو گفت آن حكيم كاميار * كه تو طفلى خانه پرنقشونگار
در الهىنامه بس اندرز كرد * كه برآر از دودمان خويش كرد
اى بسا كارا كه اول صعب گشت * بعد از آن بگشاده شد سختى گذشت
بعد نوميدى بسى اميدهاست * از پس ظلمت بسى خورشيدهاست
از خيالى گشته شخصى پرشكوه
هركسى شد بر خيالى ريش گاو * كشته بر سوداى گنجى گنجكاو
از خيالى گشته شخصى پرشكوه * روى آورده به معدنهاى كوه
وز خيالى آن دگر با جهد مر * رو نهاده سوى دريا بهر دُر
وان دگر بهر ترهّب در كنشت * و آن يكى اندر حريصى بهر كشت
از خيال آن رهزن رسته شده * وز خيال اين مرهم خسته شده
در پرىخوانى يكى دل كرده گم * بر نجوم آن ديگرى بنهاده سم
اين روشها مختلف شد در برون * زان خيالات ملوّن اندرون
اين در آن حيران شده ، كان بر چيست ؟ * هر چشنده آن دگر را نافى است
آن خيالات ار نبد نامؤتلف * چون ز بيرون شد روشها مختلف ؟
قبلهء جان را چون پنهان كردهاند * هركسى رو جانبى آوردهاند
همچو قومى كه تحرى مىكنند * بر خيال قبله سويى مىتنند