تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 286

مساهمون:

ص٢٨٦
همچنان‌كه آن جنين را طمع خون * كان غذاى اوست در اوطان دون از حديث اين جهان محجوب كرد * غير خون او مىنداند چاشت خورد بنده مىنالد به حق از درد و نيش * صد شكايت مىكند از رنج خويش حق همىگويد كه آخر رنج و درد * مر تو را لابه‌كنان و راست كرد اين گله زان نعمتى كن كت زند * از در ما دور و مطرودت كند در حقيقت هر عدو داروى توست * دوستار و صادق و دلجوى توست كه از او اندر گريزى در خلا * استعانت جويى از لطف خدا در حقيقت دوستانت دشمنند * كه ز حضرت دور و مشغولت كنند زين سبب بر انبيا رنج و شكست * از همه خلق جهان افزون‌تر است تا ز جانها جانشان شد زفت‌تر * كه نديدند آن بلا قومى دگر پوست از دارو بلاكش مىشود * چون اديم طايفى خوش مىشود ورنه تلخ و تيز ماليد درو * گنده گشتى تا خوش و ناپاك بود آدمى را پوست نامدبوغ دان * از رطوبتها شده زشت و گران تلخ و تيز و مالش بسيار ده * تا شود پاك و لطيف و با فره ور نمىتابى رضا ده اى عيار * كه خدا ربحت دهد ، بىاختيار كه بلاى دوست تطهير شماست * علم او بالاى تدبير شماست چون صفا بيند ، بلا شيرين شود * خوش شود دارو ، چو صحّت‌بين شود بُرد بيند خويش را در عين مات * پس بگويد اقتلونى يا ثقات