همچنانكه آن جنين را طمع خون * كان غذاى اوست در اوطان دون
از حديث اين جهان محجوب كرد * غير خون او مىنداند چاشت خورد
بنده مىنالد به حق از درد و نيش * صد شكايت مىكند از رنج خويش
حق همىگويد كه آخر رنج و درد * مر تو را لابهكنان و راست كرد
اين گله زان نعمتى كن كت زند * از در ما دور و مطرودت كند
در حقيقت هر عدو داروى توست * دوستار و صادق و دلجوى توست
كه از او اندر گريزى در خلا * استعانت جويى از لطف خدا
در حقيقت دوستانت دشمنند * كه ز حضرت دور و مشغولت كنند
زين سبب بر انبيا رنج و شكست * از همه خلق جهان افزونتر است
تا ز جانها جانشان شد زفتتر * كه نديدند آن بلا قومى دگر
پوست از دارو بلاكش مىشود * چون اديم طايفى خوش مىشود
ورنه تلخ و تيز ماليد درو * گنده گشتى تا خوش و ناپاك بود
آدمى را پوست نامدبوغ دان * از رطوبتها شده زشت و گران
تلخ و تيز و مالش بسيار ده * تا شود پاك و لطيف و با فره
ور نمىتابى رضا ده اى عيار * كه خدا ربحت دهد ، بىاختيار
كه بلاى دوست تطهير شماست * علم او بالاى تدبير شماست
چون صفا بيند ، بلا شيرين شود * خوش شود دارو ، چو صحّتبين شود
بُرد بيند خويش را در عين مات * پس بگويد اقتلونى يا ثقات
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 286
مساهمون: الفيض الكاشاني
ص٢٨٦