تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 284

مساهمون:

ص٢٨٤
اى ضياء الحق به حذق « 1 » رأى تو * حلق بخشد سنگ را حلواى تو كوه طور اندر تجلّى حلق يافت * تا كه مَى نوشيد و مَى را برنتافت لقمه بخشى آيد از هركس به كس * حلق بخشى كار يزدان است و بس حلق بخشد جسم را و روح را * حلق بخشد بهر هر عضوت جدا اين گهى بخشد كه اجلالى شود * وز دغا و از دغل خالى شوى تا نگويى سِرّ سلطان را به كس * تا نريزى قند را پيش مگس گوش آن كس نوشد اسرار جلال * كو چو سوسن صد زبان افتاد لال حلق بخشد خاك را لطف خدا * تا خورد آب و برويد صد گيا « 2 » باز ، حيوان را ببخشد حلق و لب * تا گياهش را خورد اندر طلب چون گياهش خورد و حيوان ، گشت زفت * گشت حيوان لقمهء انسان و رفت باز خاك آمد ، شد اكّال « 3 » بشر * چون جدا شد از بشر روح و بصر ذرّه‌ها ديدم ، دهانشان جمله باز * گر بگويم خوردشان ، گردد دراز برگها را ، برگ از انعام او * دايگان را ، دايه لطف عام او رزقها را ، رزقها او مىدهد * زانكه گندم بىغذايى كى زهد نيست شرح اين سخن را منتها * پاره گفتم ، بدانى پاره‌ها جمله عالم آكل و ماكول دان * باقيان را مقبل و مقبول دان اين جهان و ساكنانش منتشر * و آن جهان و سالكانش مستمر اين جهان و عاشقانش منقطع * اهل آن عالم ، مخلّد مجتمع پس كريم آن است كو خود را دهد * آب حيوانى كه ماند تا ابد چون جنين بد آدمى ، بد خون غذا * از نجس پاكى برد مؤمن ، كذا از فطام خون ، غذايش شير شد * وز فطام شير ، لقمه‌گير شد ور فطام لقمه لقمانى شود * طالب اشكال پنهانى شود
هامش
( 1 ) - حذق : مهارت . ( 2 ) - گيا : مخفف گياه . ( 3 ) - أكّال : خورنده .