تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 282

مساهمون:

ص٢٨٢

روح در سير به آخرت است

هر زمان نزعى است جزو جانت را * بنگر اندر نزع جان ايمانت را عمر تو مانند هميان زر است * روز و شب ، مانند ديناراشمُر است مىشمارد ، مىدهد زر بىوقوف * تا كه خالى آيد و گردد خسوف گر ز كه بستانى و ننهى به جاى * اندر آيد كوه از آن دادن ز پاى پس بنه بر جاى هر دم را عوض * تا زو « اسجد و اقترب » يا بى غرض در تمامى كارها چندين مكوش * جز به كارى كان بود در دين ، مكوش عاقبت تو رفت خواهى ناتمام * كارهايت ابتر و نان تو خام وان عمارت كردن گور و لحد * نى به سنگ است و به چوب و نى لگد بلكه خود را در صفا كورى كنى * در مناى او ، كنى دفن منى خاك او گردى و مدفون غمش * تا دمت يابد مددها از دمش

در تفسير آيه : « قُلْ بِفَضْلِ اللَّهِ وَ بِرَحْمَتِهِ فَبِذلِكَ فَلْيَفْرَحُوا هُوَ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ »

« 1 »
موبه‌مو بيند ز صرفه حرص انس * رقص بىمقصود دارد همچو خرس رقص آنجا كن كه « خود » را بشكنى * پنبه را از ريش شهوت بركنى رقص و جولان بر سر ميدان كنند * رقص اندر خون خود ، مردان كنند چون رهند از دست خود دستى زنند * چون جهند از نقص « خود » رقصى كنند مطربانشان از درون دف مىزنند * بحرها در شورشان كف مىزنند تو نبينى برگها را كف زدن * گوش دل بايد ، نه اين گوش بدن گوش سر بربند از هزل و دروغ * تا ببينى شهر جان را بافروغ
هامش
( 1 ) - سوره : يونس آيه : 58 .
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 282 | الفيض الكاشاني / مهدى انصارى