نقض ميثاق و شكست عهدها
نقض ميثاق و شكست عهدها « 1 » * موجبِ لعنت بود در انتها
نقض توبه و عهد آن اصحاب سبت * موجب مسخ آمد و اهلاك و مقت
پس خدا آن قوم را بوزينه كرد * چونكه عهد حق شكستند از نبرد
چون در اين امّت نبد مسخ بدن * ليك مسخ دل بود اى بو الفطن « 2 »
چون دل بوزينه گردد آن دلش * از دل بوزينه شد خار آن گُلش
مسخ ظاهر بود اهل سبت را * تا ببيند خلق ظاهر كبت « 3 » را
از ره سِر صد هزاران دگر * گشته از توبه شكستن خوك و خر
حرص كور و احمق و نادان كند
حرص كور و احمق و نادان كند * مرگ را بر احمقان آسان كند
نيست آسان مرگ بر جان خران * كه ندارند آب جان جاودان
چون ندارد جان جاويد او شقى است * جرأت او بر اجل از احمقى است
جهد كن تا جان مخلّد گرددت * تا به روز مرگ برگى باشدت
هامش
( 1 ) - در نسخه قونيه : توبهها .
( 2 ) - بو الفطن : اى صاحب خرد .
( 3 ) - كبت : بر رو افتادن .