تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 276

مساهمون:

ص٢٧٦
زانكه آنجا جمله اشيا جانى است * معنى اندر معنى اندر معنى است هست صورت سايه ، معنى آفتاب * نور بىسايه بود اندر خراب چون‌كه آنجا خشت بر خشتى نماند * نور مه را سايهء زشتى نماند كوه بهر دفع سايه مندكست * پاره گشتن بهر اين نور اندكست بر برونِ كُه چو زد نور صمد * پاره شد تا در درونش هم زند گرسنه چون بر كفش زد قرص نان * واشكافد از هوس چشم و دهان صد هزاران پاره گشتن ارزد اين * از ميان چرخ برخيز ، اى زمين اين زمين چون گاهوارهء طفلكان * بالغان را تنگ مىدارد مكان بهر طفلان حق زمين را مهد خواند * در گواره شير بر طفلان فشاند خانه تنگ آمد از اين گهواره‌ها * طفلكان را زود بالغ كن شها مر بشر را خود مبا جامهء درست * چون رهيد از صبر در حين صدر جست مر بشر را پنجه و ناخن مباد * كه نه دين انديشد آنگه نى سداد آدمى اندر بلا كشته به است * نفس كافر نعمت است و گمره است

در تفسير آيه : « إِنَّ الْإِنْسانَ لَظَلُومٌ كَفَّارٌ »

« 1 »
حق به عزرائيل گفتا اى رقيب * بر كه رحم آمد تو را از هر كئيب گفته بر جمله دلم سوزد به درد * ليك ترسم امر را اهمال كرد تا بگويم كاشكى يزدان مرا * در عوض قربان كند بهر فنا گفت بر كه بيشتر رحم آمدت ؟ * از كه دل پرسوز و بريان‌تر شدت ؟ گفت روزى كشتى بر موج تيز * من شكستم ز امر تا شد ريزريز پس بگفتى قبض كن جان همه * جز زنى و طفلكى اندر رمه هر دو بر يك تخته‌اى درماندند * تخته را آن موجها مىراندند
هامش
( 1 ) - سوره ابراهيم ، آيه 34 .