شكر او آن بود ، اى بنده جليل * كه شد او نمرود و سوزنده خليل
اين زمان كافر شد و ره مىزند * كبر و دعواى خدايى مىكند
رفته سوى آسمان با جلال * با سه كركس تا كند با من قتال
صد هزاران طفل بىتلويم « 1 » را * كشته تا يابد وى ابراهيم را
كه منجّم گفت اندر حكم سال * زاد خواهد دشمنى بهر قتال
هين بكن در دفع دشمن احتياط * هركه مىزاييد ، مىكشت از خباط
كورى او ، رست طفل وحىكش * ماند خونهاى دگر در گردنش
از پدر يابيد آن ملك عجب * يا غرورش داد ظلمات نسب
ديگران را گر امُ و اب شد حجيب * او ز ما يابيد گوهرها به جيب
گُرگِ درّنده است نفس بد يقين * چه بهانه مىنهى بر هر قرين ؟
در ضلالت هست صد كَل را كُلَه * نفس زشتت كفرناك پرسفه
زين سبب مىگويم ، اى بنده فقير * سلسلَه از گردن سگ برمگير
گر معلَّم گشت اين سگ ، هم سگ است * باش ذلّت نفسه كوبد رگ است
فرض مىآرى بهجا ، گر طايفى * بر سهيلى ، چون اديم طايفى
تا سهيلت واخرد زين شر پوست * تا شوى چون موزهاى بر پاى دوست
جمله قرآن شرح خبث نفسهاست * بنگر اندر مصحف ، آن چشمت كجاست ؟
ذكر نفس عاديان كآلت بيافت * در قتال انبيا مو مىشكافت
قرنقرن از شوم نفس بىادب * ناگهان اندر جهان مىزد لهب
هامش
( 1 ) - تلويم : بىتقصير و گناه .