باز گفتى جان مادر قبض كن * طفل را بگذار تنها ز امر كن
چون ز مادر بگسليدم طفل را * خود تو مىدانى چه تلخ آمد مرا
بس بديدم دود ماتمهاى زفت * تلخى آن طفل از فكرم نرفت
گفت حق آن طفل را از فضل خويش * موج را گفتم فكن در بيشهايش
بيشهء پرسوسن و ريحان و گل * پردرخت ميوهدار و پُراكُل
چشمهاى آب شيرين زلال * پروريدم طفل را با صد دلال « 1 »
صد هزاران مرغ مطرب خوشصدا * اندر آن روضه فكنده صد نوا
بسترش كردم ز برگ نسترن * كردم او را ايمن از صَدمهء فِتَن
گفته من خورشيد را ، كو را مگز * باد را گفته بر او آهسته وز
ابر را گفته بر او باران مريز * برق را گفته بر او مگراى تيز
زين چمن ، اى دَى ، مَبَر آن اعتدال * پنجهاى بهمن بر اين روضه ممال
حاصل آن روضه چو باغ عارفان * از سموم و صرصر آمد در امان
يك پلنگى طفلكان نوزاده بود * گفتم او را شير ده ، طاعت نمود
پس بدادش شير و خدمتهاش كرد * تا كه بالغ گشت و زفت شيرمرد
چون فطامش « 2 » شد ، بگفتم با پرى * تا درآموزيد نطق و داورى
پرورش دادم مر او را زان چمن * كه بگفت اندر نگنجد فن من ؟
داده من ايوب را مهر پدر * بهر مهمانى كرمان بىضرر
داده كرمان را بر او مهر ولد * بر پدر من اين است قدرت ، اينت يد
مادران را داب من آموختم * چون بود لطفى كه من افروختم ؟
صد عنايت كردم و صد رابطه * تا ببيند لطف من بىواسطه
تا نباشد از سبب در كشمكش * تا بود هر استعانت از منش
ورنه ، تا خود هيچ عذرى نبودش * شكوتى نبود ز هر يار بدش
اين حضانه « 3 » ديد با صد رابطه * كه بپروردم ورا بىواسطه
هامش
( 1 ) - دلال : ناز و كرشمه .
( 2 ) - فطام : سپرى شدن دورهء شيرخوارگى .
( 3 ) - حضانت : مراقبت ، نگهدارى .