پس چو عادت سرنگونىها دهم * ز اسپه تو ياغيانه برجهم
تا به غيب ايمان تو محكم شود * آن زمان كه ايمانت مايه غم شود
آن زمان خود جملگان مؤمن شوند * آن زمان خود سركشان بر سر دوند
آن زمان زارى كنند و افتقار * همچو دزد راهزن در زير دار
ليك اگر در غيب گردى مستوى * مالك دارين و شحنه خود بوى
شحنگى و پادشاهى مقيم * نى دو روزه مستعار است و سقيم
رستى از پيكار و كار خود كنى * هم تو شاه و هم تو طبل خود زنى
چون گلو تنگ آورد بر ما جهان * خاك خوردى كاشكى حلق و دهان
اين دهان خود خاكخوارى آمده است * ليك خاكى را كه آن رنگين شده است
اين شراب و اين كباب و اين شكر * خاك رنگين است و نقشين ، اى پسر
چونكه خوردى و شد آنها لحم و پوست * رنگ لحمش داد و آن هم خاك كوست
هم ز خاكى بخيه بر گل مىزند * جمله را هم باز خاكى مىكند
هندو و قبچاق « 1 » و رومى و حبش * جمله يكرنگند اندر گور خوش
تا بدانى كان همه رنگ و نگار * جمله روپوش است و مكر و مستعار
رنگ باقى صبغة اللّه است و بس * غير آن بربسته دان همچون جرس
رنگ صدق و رنگ تقوا و يقين * تا ابد باقى بود در عابدين
رنگ شك و رنگ كفران و نفاق * تا ابد باقى بود در جان عاق
چون سيهرويى فرعون دغا * رنگ او باقى و جسم او فنا
برق و فرّ روى خوب صادقين * تن فنا شد وان بهجا تا يوم دين
زشت آن زشت است و خوب آن خوب و بس * دايم آن ضحّاك و اين اندر عبس
خاك را رنگ و فن و سنگى دهد * طفلخويان را بر آن جنگى دهد
از خميرى اشتر و شيرى پزند * كودكان از حرص آن كف مىزنند
كودك اندر جهل و پندار و شكى است * شُكرِ بارى ، قوّت آن اندكى است
طفل را استيزه و صد آفت است * شكر اينكه بىفن و بىقوّت است
هامش
( 1 ) - قبچاق : ناحيهاى در شمال بحر خزر تا تارستان كه طايفه تركان منسوب بدان را قبچاقى گويند .