كوه را گفتار كى باشد ز خود ؟ * عكس غيرست آن صدا اى معتمد
گفت تو ، زانسان كه عكس ديگرى است * جمله احوالت به غير عكس نيست
خشم و ذوقت هر دو عكس ديگران * شادى قواده و خشم عوان « 1 »
آن عوان را آن ضعيف آخر چه كرد * كه دهد او را به كينه زجر و درد
تا به كى عكس خيال لامعه ؟ * جهد كن تا گردى صاحب واقعه
تا كه گفتارت ز حال تو بود * سير تو با پرّوبال تو بود
صيد گيرد تير هم با پر غير * لاجرم بىبهره است از لحم طير
باز « 2 » ، صيد آرد به خود از كوهسار * لاجرم شاهش خوراند كبك و سار
منطقى كز وحى نبود از هواست * همچو خاكى در هوا و در هباست
گر نمايد خواجه را اين دم غلط * ز اول و النجم « 3 » برخوان چند خط
تا كه ما ينطق محمّد از هوا * انّه الّا بوحى احتوى
احمدا چون نيستت از وحى ياس * جسميان را ده تحرّى و قياس
كز ضرورت هست مردارى حلال * كه تحرى نيست در كعبه وصال
بىتحرى و اجتهادات هدى * هركه بدعت پيشه گيرد از هوا
همچو عادش بر برد باد و كشد * نى سليمان است تا تختش كشد
عاديان را باد ز استكبار بود * يار خود پنداشتند ، اغيار بود
چون بگردانيد ناگه پوستين * خردشان بشكست آن بئس القرين
باد را بشكن ، كه بس فتنه است باد * پيش از آن كت بشكند او همچو عاد
چون دم مردان نپذرفتى ز مرد * وحى حق را هين پذيرا شو ز درد
باد گويد پيكم از شاه بشر * گه خبر خير آورم ، گه شور و شر
غير مأمور امير خود نيم * من چو تو غافل ز شاه خود كيم ؟
گر سليمانوار بودى حال تو * چون سليمان گشتمى حمّال تو
ليك چون تو ياغيى من مستعار * مىكنم خدمت تو را روزى سه چار
هامش
( 1 ) - عوان : دشوار .
( 2 ) - باز : پرنده شكارى .
( 3 ) - اشاره به آيات 1 - 5 از سوره و النجم ش 53 .