تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 271

مساهمون:

ص٢٧١
لا تكن طوع الهوى مثل الحشيش * انّ ظل العرش اولى من عريش چون شدى دور از حضور اوليا * در حقيقت گشته‌اى دور از خدا سايهء شاهان طلب ، هر دم شتاب * تا شوى زان سايه بهتر ز آفتاب رو بخسب اندر پناه مقبلى * بو كه آزادت كند صاحب‌دلى گر سفر دارى ، بدين نيّت برو * ور حضر باشد از اين غافل مشو دربه‌در مىگرد و مير و كو بكو * جستجو كن جستجو كن جستجو تا توانى ز اوليا رو برمتاب * جهد كن و اللّه اعلم بالصواب

آن گداز عاشقان باشد نمو

آن گداز عاشقان باشد نمو * همچو مه اندر گدازش تازه‌رو جمله رنجوران دوا دارند اميد * نالد اين رنجور ، كم افزون كنيد اين سقام عشق ، جان صحّت است * رنجهااش حسرت هر راحت است خوش‌تر از اين هم نديدم شربتى * زين مرض بهتر نباشد صحّتى زين گنه بهتر نباشد طاعتى * سالها ، نسبت بدين دم ، ساعتى اى تن اكنون دست خود از جان بشو * ور نمىشويى ، جز اين جانى بجو با دو پا در عشق نتوان تاختن * با يكى سر عشق نتوان باختن زين سبب هنگامه‌ها شد كل هدر * هست اين هنگامه هر دم گرمتر معدن گرمى است اندر لامكان * هفت دوزخ از شرارش يك دخان
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 271 | الفيض الكاشاني / مهدى انصارى