ز آتش عاشق ازاينرو ، اى صفى
ز آتش عاشق ازاينرو ، اى صفى * مىشود دوزخ ضعيف و منحنى
گويدش بگذر تو زود اى محتشم * ورنه ز آتشهاى تو مرد آتشم
كفر كه كبريت دوزخ اوست بس * بين كه مىنچساند « 1 » او را اين نفس
زود كبريتت بدين سودا سپار * تا نه دوزخ بر تو نازد نى شرار
گويدش جنّت گذر كن همچو باد * ورنه گردد هرچه من دارم كساد
كه تو صاحب خرمنى ، من خوشهچين * من بتىام تو ولايتهاى چين
هست لرزان زو جحيم و هم جنان * نى بود آن را نه اين از او امان
منطقى كز وحى نبود از هواست
گلشنى كز بقل رويد ، يك دم است * گلشنى كز عقل رويد خرّم است
گلشنى كز گل دمد ، گردد تباه * گلشنى كز دل دمد ، وا فرحتاه
علمهاى بامزه دانستهمان * زان گلستان يك دو سه گلدسته دان
زان زبون اين دو سه گلدستهايم * كه در گلزار بر خود بستهايم
آنچنان مفتاحها هر دم نبان * مىفتد اى جان دريغا از بنان
ور دمى هم فارغ آرندت ز نان * گرد چادر كردى و عشق زنان
باز استسقات چون شد موجزن * ملك و شهرى بايدت پرنان و زن
مار بودى ، اژدها گشتى مگر * يك سرت بود ، اين زمانى هفت سر
اژدهاى هفتسر دوزخ بود * حرص تو دانه و دوزخ فخ « 2 » بود
دام را بدران ، بسوزان دانه را * باز كن درهاى نو ، اين خانه را
چون تو عاشق نيستى ، اى نر گدا * همچو كوه بىخبر دارى صدا
هامش
( 1 ) - نچس : پژمرده .
( 2 ) - فخ : دام .