تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 272

مساهمون:

ص٢٧٢

ز آتش عاشق ازاين‌رو ، اى صفى

ز آتش عاشق ازاين‌رو ، اى صفى * مىشود دوزخ ضعيف و منحنى گويدش بگذر تو زود اى محتشم * ورنه ز آتشهاى تو مرد آتشم كفر كه كبريت دوزخ اوست بس * بين كه مىنچساند « 1 » او را اين نفس زود كبريتت بدين سودا سپار * تا نه دوزخ بر تو نازد نى شرار گويدش جنّت گذر كن همچو باد * ورنه گردد هرچه من دارم كساد كه تو صاحب خرمنى ، من خوشه‌چين * من بتىام تو ولايت‌هاى چين هست لرزان زو جحيم و هم جنان * نى بود آن را نه اين از او امان

منطقى كز وحى نبود از هواست

گلشنى كز بقل رويد ، يك دم است * گلشنى كز عقل رويد خرّم است گلشنى كز گل دمد ، گردد تباه * گلشنى كز دل دمد ، وا فرحتاه علمهاى بامزه دانسته‌مان * زان گلستان يك دو سه گلدسته دان زان زبون اين دو سه گلدسته‌ايم * كه در گلزار بر خود بسته‌ايم آن‌چنان مفتاحها هر دم نبان * مىفتد اى جان دريغا از بنان ور دمى هم فارغ آرندت ز نان * گرد چادر كردى و عشق زنان باز استسقات چون شد موج‌زن * ملك و شهرى بايدت پرنان و زن مار بودى ، اژدها گشتى مگر * يك سرت بود ، اين زمانى هفت سر اژدهاى هفت‌سر دوزخ بود * حرص تو دانه و دوزخ فخ « 2 » بود دام را بدران ، بسوزان دانه را * باز كن درهاى نو ، اين خانه را چون تو عاشق نيستى ، اى نر گدا * همچو كوه بىخبر دارى صدا
هامش
( 1 ) - نچس : پژمرده . ( 2 ) - فخ : دام .