تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 270

مساهمون:

ص٢٧٠
هركه خواهد همنشينى با خدا * گو نشين اندر حضور اوليا از حضور اوليا گر بگسلى * تو هلاكى ، زانكه جزوى نه كلى هركه را ديو از كريمان وابرد * بىكسش يابد سرش را واخورد خاك از همسايگى جان پاك * چون مشرف آمد و اقبال‌ناك پس تو هم الجار ثمّ الدار گو * گر دلى دارى ، برو دلدار جو خاك او ، هم سيرت جان مىشود * سرمهء چشم عزيزان مىشود اى بسا در گور خفته خاك‌وار * به ز صد احيا به نفع و انتشار

ديد خود مگذار از ديد خسان

ديد خود مگذار از ديد خسان * كه به مردارت كشند اين كركسان چشم چون نرگس فروبندى كه چى ؟ * هين عصايم كش كه كورم ، اى اخى وان عصاكش كه گزيدى ، در سفر * خود نبينى باشد از تو كورتر ؟ دست كورانه بحبل اللّه زن * جز به امر و نهى يزدانى متن چيست حبل اللّه ؟ رها كردن هوا * كاين هوا شد صرصرى مر عاد را خلق در زندان نشسته ، از هواست * مرغ را پرها ببسته ، از هواست ماهى اندر تابه گرم ، از هواست * رفته از مستوريان شرم ، از هواست خشم شحنه ، شعلهء نار از هواست * چارميخ و هيبت‌دار ، از هواست شحنهء اجسام ديدى بر زمين ؟ * شحنهء احكام جان را هم ببين روح را در غيب ، خود اشكنجه‌هاست * ليك تا نجهى ، شكنجه در خفاست چون رهيدى ، بينى اشكنجه و دمار * زانكه ضد از ضد گردد آشكار آنكه در چه زاد و در آب سياه * او چه داند لطف حق و رنج شاه چون رها كردى هوا از بيم حق * دررسد سغراق از تسنيم حق لا تطرق فى هواك سل سبيل * من جناب اللّه نحو السلسبيل