تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 269

مساهمون:

ص٢٦٩
خوى با او كن كه امانت‌هاى او * ايمن آيد از افول و از عتو برّهء بدهى ، رمه بازت دهد * پرورندهء هر صفت خود رب بود برّه پيش گرگ امانت مىدهى * گرگ و يوسف را مفر ما همرهى گرگ اگر با تو نمايد روبهى * هين مكن باور كه نايد زو بهى جاهل ار با تو نمايد همدلى * عاقبت زخمت زند از جاهلى دوستى جاهل شيرين‌سخن * كم شنو ، كان هست چون سم كهن هر ولى را نوح كشتيبان شناس * صحبت اين خلق را طوفان شناس كم گريز از شير و اژدرهاى نر * ز آشنايان وز خويشان كن حذر در تلاقى روزگارت مىبرند * ياد شاهان غايبىات مىچرند چون خر تشنه خيال هر يكى * از قف تن فكر را شربت مكى شبنمى كه دارى از بحر الحيات * نشف كرده استت خيال آن وشات « 1 » پس نشان نشف « 2 » آب اندر غصون * آن بود كان مىنجنبد در ركون عضو حر شاخ تر و تازه بود * مىكشى هر سو كشيده مىشود گر سبد خواهى توانى كردنش * هم توانى كرد چنبر گردنش چون شد آن ناشف ز نشف بيخ خود * نايد آن سويى كه امرش مىكشد

اى فغان از يار ناجنس اى فغان

اى فغان از يار ناجنس اى فغان * همنشين نيك جوييد اى مهان عقل را افغان ز نفس پرعيوب * همچو بينى بدى بر روى خوب اى خنك چشمى كه عقل استش امير * عاقبت‌بين باشد و حبر « 3 » و قرير فرق نغز و زشت از عقل آوريد * نى ز چشمى كز سيه گفت و سفيد
هامش
( 1 ) - وشات : دروغ گفتن و سخن دروغ آراستن . ( 2 ) - نشف : خشكى . ( 3 ) - حبر : دانشمند ، عالم ، پيشواى روحانى .