خوى با او كن كه امانتهاى او * ايمن آيد از افول و از عتو
برّهء بدهى ، رمه بازت دهد * پرورندهء هر صفت خود رب بود
برّه پيش گرگ امانت مىدهى * گرگ و يوسف را مفر ما همرهى
گرگ اگر با تو نمايد روبهى * هين مكن باور كه نايد زو بهى
جاهل ار با تو نمايد همدلى * عاقبت زخمت زند از جاهلى
دوستى جاهل شيرينسخن * كم شنو ، كان هست چون سم كهن
هر ولى را نوح كشتيبان شناس * صحبت اين خلق را طوفان شناس
كم گريز از شير و اژدرهاى نر * ز آشنايان وز خويشان كن حذر
در تلاقى روزگارت مىبرند * ياد شاهان غايبىات مىچرند
چون خر تشنه خيال هر يكى * از قف تن فكر را شربت مكى
شبنمى كه دارى از بحر الحيات * نشف كرده استت خيال آن وشات « 1 »
پس نشان نشف « 2 » آب اندر غصون * آن بود كان مىنجنبد در ركون
عضو حر شاخ تر و تازه بود * مىكشى هر سو كشيده مىشود
گر سبد خواهى توانى كردنش * هم توانى كرد چنبر گردنش
چون شد آن ناشف ز نشف بيخ خود * نايد آن سويى كه امرش مىكشد
اى فغان از يار ناجنس اى فغان
اى فغان از يار ناجنس اى فغان * همنشين نيك جوييد اى مهان
عقل را افغان ز نفس پرعيوب * همچو بينى بدى بر روى خوب
اى خنك چشمى كه عقل استش امير * عاقبتبين باشد و حبر « 3 » و قرير
فرق نغز و زشت از عقل آوريد * نى ز چشمى كز سيه گفت و سفيد
هامش
( 1 ) - وشات : دروغ گفتن و سخن دروغ آراستن .
( 2 ) - نشف : خشكى .
( 3 ) - حبر : دانشمند ، عالم ، پيشواى روحانى .