بارها خوردى تو نان بهر ذبول « 1 » * اين همان نان است ، چون نبوى ملول ؟
در تو جوعى مىرسد نو ز اعتلال * كه همىسوزد ازو تخم و ملال
لذت از جوع است نه از نقل نو * با مجاعت از شكر به نان جو
پس ز بىجوعى است ، وز تخمه تمام * آن ملالت ، نى ز تكرار كلام
چون ز دكان و مكيس و قيل و قال * در فريب مردمت نايد ملال
چون ز غيبت و اكل لحم مردمان * شصت سالت سيريى نامد از آن ؟
عشوهها در صيد شله گفته تو * بىملولى بارها خوش گفته تو
بار آخر گوييش سوزان و جست * گرمتر صد بار از بار نخست
درد داروى كهن را نو كند * درد هر شاخ ملولى خو كند
كيمياى نو كنندهء ، دردهاست * كو ملولى اين طرف كه درد خواست ؟
هين مزن تو از ملولى آه سرد * درد جو و درد جو و درد ، درد
خادع دردند درمانهاى ژاژ « 2 » * رهزنند و زرستانان ، رسم باز
تن چو شد بيمار دار و جوت كرد * ور قوى شد مر تو را طاغوت كرد
چون ز ره دان اين تن پرحيف را * نى شتا را شايد و نى صيف را
يار بد نيكوست بهر صبر را * كه گشايد صبر كردن صدر را
هركه را بينى يك جامه درست * وانگه او آن را بصبر و كسب جست
هركه را بينى برهنه بينوا * هست بر بىصبرى او آن گوا
هركه مستوحش بود ، پرغصه جان * كرده باشد با دغائى اقتران
صبر اگر كردى و الف باوفا * از فراق او نخوردى آن قفا
خوى با حق ساختى ، چون انگبين * با لبن ، كه لا احبّ الآفلين
لاجرم تنها نماندى همچنان * كآتشى ماند به راه از كاروان
چون ز بىصبرى قرين غير شد * در فراقش پرغم و بىخير شد
صحبتت چون هست زرّ ده دهى * پيش خاين چون امانت مىدهى
خوى با او كن كه خو را آفريد * خويهاى انبيا را پروريد
هامش
( 1 ) - ذبول : پژمردگى ، لاغرى .
( 2 ) - ژاژ : خار و گياهى بىمزه و پرتيغ .