آنكه صد ميلش سوى ايمان بود * چون شما را ديد ز آن فاتر « 1 » شود
زآنكه نامى بيند و معنيش نى * چون بيابان را مفازه گفتنى
عشق او ز آورد ايمان بفسرد * چون به ايمان شما او بنگرد
ليك از ايمان و صدق بايزيد * چند حسرت در دل و جانم رسيد
داد جمله داد ايمان بايزيد * آفرينها بر چنين شير فريد
قطره ز ايمانش در بحر ار رود * بحر اندر قطرهاش غرقه شود
همچو آتش ذرّهاى در بيشهها * اندر آن ذرّه شود بيشه فنا
اين به حيله آب و روغن كردنى است * اين مثلها كفو ذرّه نور نيست
ذرّه چبود جزو چيزى منجسم * ذرّه نبود شارق لا ينقسم
گفتن ذرّه مرادى دان خفى * محرم دريا نيى اين دم ، كفى
آفتاب نيّر ايمان شيخ * گر نمايد رخ ز شرق جان شيخ
جمله پستى گنج گردد تا ثرى * جمله بالا خلد گردد اخضرى
او يكى جان دارد از نور منير * او يكى تن دارد از خاك حقير
اى عجب اين است او يا آن ؟ بگو * كه بماندم اندر اين مشكل عمو
گر وى اين است اين بدن اى دوست چيست * اى عجب زين دو كدامين است و كيست ؟
حيرت اندر حيرت است اى يار من * اين نه كار توست نى هم كار من
هر دو او باشد و ليكن ريع ذرع * دانه باشد اصل وانكه تره فرع
حكمت اين اضداد را باهم چه بست * اى قصاب اين گردران با گردن است
روح بىقالب نداند كاركرد * قالب بىجان فسرده بود و سرد
قالب پيدا و آن جان نهان * راست شد زين هر دو اسباب جهان
حكمتى كه بود حق راز * گشت حاصل از نياز و از لجاج
باشد آنگه از دواجات دگر * لا سمع اذن و لا عين بصر
گر شنيدى اذن كى ماندى اذن ؟ * يا كجا كردى دگر ضبط سخن ؟
گر بديدى برف و يخ خورشيد را * از يخى برداشتى اميد را
هامش
( 1 ) - فاتر : سرد .