تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 262

مساهمون:

ص٢٦٢
خلعت هستى بدادى رايگان * من هميشه معتمد بودم برآن چون شمارد جرم خود را و خطا * محض بخشايش درآيد در عطا كى ملايك ، بازآريدش به ما * كه به دستش چشم و دل سوى رجا لاابالىوار آزادش كنيم * وان خطاها را همه خط برزنيم آتشى خوش برفروزيم از كرم * تا نماند جرم و زلت ، بيش‌وكم آتشى كز شعله‌اش كمتر شرار * مىبسوزد جرم جبر و اختيار شعله در بنگاه انسانى زنيم * خار را گلزار روحانى كنيم ما فرستاديم از چرخ نهم * كيميا ، يصلح لكم اعمالكم خود چه باشد پيش نور مستقر * كرّ و فرّ اختيار بو البشر ؟ گوشت پاره آلت گوياى او * پيه پاره منظر بيناى او مسمع او آن دو پاره استخوان * مدركش دو قطره خون ، يعنى جنان كرمكى و از قذر آكنده‌اى * طمطراقى در جهان افكنده‌اى از منى بودى ، منى را واگذار * اى اياز آن پوستين را ياد دار

در تفسير آيه « فَلْيَنْظُرِ الْإِنْسانُ مِمَّ خُلِقَ »

« 1 »
آن اياز از زيركى انگيخته * پوستين و چارقش آويخته مىرود هر روز در حجرهء خلا * چارقت اين است منگر در علا مىرود هر روز در حجرهء برين * تا ببيند چارقى با پوستين زانكه هستى سخت مستى آورد * عقل از سر ، شرم از دل مىبرد صد هزاران قرن پيشين را همين * مستى هستى بزد ره زين كمين شد عزازيلى « 2 » از اين هستى بليس * كه چرا آدم شود بر من رئيس ؟ خواجه‌ام من نيز خواجه‌زاده‌ام * صد هنر را قابل و آماده‌ام
هامش
( 1 ) - سوره : الطارق ، آيه 5 . ( 2 ) - عزازيل : نام پيشين شيطان .
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 262 | الفيض الكاشاني / مهدى انصارى