خلعت هستى بدادى رايگان * من هميشه معتمد بودم برآن
چون شمارد جرم خود را و خطا * محض بخشايش درآيد در عطا
كى ملايك ، بازآريدش به ما * كه به دستش چشم و دل سوى رجا
لاابالىوار آزادش كنيم * وان خطاها را همه خط برزنيم
آتشى خوش برفروزيم از كرم * تا نماند جرم و زلت ، بيشوكم
آتشى كز شعلهاش كمتر شرار * مىبسوزد جرم جبر و اختيار
شعله در بنگاه انسانى زنيم * خار را گلزار روحانى كنيم
ما فرستاديم از چرخ نهم * كيميا ، يصلح لكم اعمالكم
خود چه باشد پيش نور مستقر * كرّ و فرّ اختيار بو البشر ؟
گوشت پاره آلت گوياى او * پيه پاره منظر بيناى او
مسمع او آن دو پاره استخوان * مدركش دو قطره خون ، يعنى جنان
كرمكى و از قذر آكندهاى * طمطراقى در جهان افكندهاى
از منى بودى ، منى را واگذار * اى اياز آن پوستين را ياد دار
در تفسير آيه « فَلْيَنْظُرِ الْإِنْسانُ مِمَّ خُلِقَ »
« 1 »
آن اياز از زيركى انگيخته * پوستين و چارقش آويخته
مىرود هر روز در حجرهء خلا * چارقت اين است منگر در علا
مىرود هر روز در حجرهء برين * تا ببيند چارقى با پوستين
زانكه هستى سخت مستى آورد * عقل از سر ، شرم از دل مىبرد
صد هزاران قرن پيشين را همين * مستى هستى بزد ره زين كمين
شد عزازيلى « 2 » از اين هستى بليس * كه چرا آدم شود بر من رئيس ؟
خواجهام من نيز خواجهزادهام * صد هنر را قابل و آمادهام
هامش
( 1 ) - سوره : الطارق ، آيه 5 .
( 2 ) - عزازيل : نام پيشين شيطان .