اى خروسان از وى آموزيد بانگ * بانگ بهر حق كند نه بهر دانگ
صبح كاذب آيد و نفريبدش * صبح كاذب ، عالم نيك و بدش
اهل دنيا عقل ناقص داشتند * تا كه صبح صادقش پنداشتند
صبح كاذب ، كاروانها را زده است * كه به بوى روز بيرون آمده است
صبح كاذب خلق را رهبر مباد * كو دهد بس كاروانها را به باد
گفت من دانم عطاى توست اين * ورنه من از چارقم و آن پوستين
بهر اين پيغمبر اين را شرح ساخت * هركه خود بشناخت يزدان را شناخت « 1 »
چارقت نطفه است خونت پوستين * باقى اى خواجه عطاى اوست اين
بهر آن داده است تا جويى دگر * تو مگو كه نيستش جز اين قدر
اى اياز از تو غلامى نور يافت * نورت از پستى سوى گردون شتافت
حسرت آزادگان شد بندگى * بندگى را چون تو دادى زندگى
مؤمن آن باشد كه اندر جزر و مد * كافر از ايمان او حسرت خورد
حكايت
بود گبرى در زمان بايزيد * گفت او را يك مسلمان سعيد
كه چه باشد گر تو اسلام آورى * تا بيابى صد نجات و سرورى ؟
گفت اين ايمان اگر هست اى مريد * آنكه دارد شيخ عالم بايزيد
من ندارم طاقت آن تاب آن * كان فزون آمد ز كوششهاى جان
گرچه در ايمان و دين ناموقنم * ليك در ايمان او بس مؤمنم
دارم ايمان كان ز جمله برتر است * بس لطيف و با فروغ و با فر است
مؤمن ايمان اويم در نهان * گرچه مهرم هست محكم بر دهان
باز ايمان خود ، گر ايمان شماست * نى بدان ميل استم و نى مشتهاست
هامش
( 1 ) - اشاره به حديث معروف پيامبر و على ( ع ) : « من عرف نفسه فقد عرف ربّه » . شرح نهج البلاغه 4 : 547 .