تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 264

مساهمون:

ص٢٦٤
اى خروسان از وى آموزيد بانگ * بانگ بهر حق كند نه بهر دانگ صبح كاذب آيد و نفريبدش * صبح كاذب ، عالم نيك و بدش اهل دنيا عقل ناقص داشتند * تا كه صبح صادقش پنداشتند صبح كاذب ، كاروان‌ها را زده است * كه به بوى روز بيرون آمده است صبح كاذب خلق را رهبر مباد * كو دهد بس كاروان‌ها را به باد گفت من دانم عطاى توست اين * ورنه من از چارقم و آن پوستين بهر اين پيغمبر اين را شرح ساخت * هركه خود بشناخت يزدان را شناخت « 1 » چارقت نطفه است خونت پوستين * باقى اى خواجه عطاى اوست اين بهر آن داده است تا جويى دگر * تو مگو كه نيستش جز اين قدر اى اياز از تو غلامى نور يافت * نورت از پستى سوى گردون شتافت حسرت آزادگان شد بندگى * بندگى را چون تو دادى زندگى مؤمن آن باشد كه اندر جزر و مد * كافر از ايمان او حسرت خورد

حكايت

بود گبرى در زمان بايزيد * گفت او را يك مسلمان سعيد كه چه باشد گر تو اسلام آورى * تا بيابى صد نجات و سرورى ؟ گفت اين ايمان اگر هست اى مريد * آنكه دارد شيخ عالم بايزيد من ندارم طاقت آن تاب آن * كان فزون آمد ز كوششهاى جان گرچه در ايمان و دين ناموقنم * ليك در ايمان او بس مؤمنم دارم ايمان كان ز جمله برتر است * بس لطيف و با فروغ و با فر است مؤمن ايمان اويم در نهان * گرچه مهرم هست محكم بر دهان باز ايمان خود ، گر ايمان شماست * نى بدان ميل استم و نى مشتهاست
هامش
( 1 ) - اشاره به حديث معروف پيامبر و على ( ع ) : « من عرف نفسه فقد عرف ربّه » . شرح نهج البلاغه 4 : 547 .