تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 259

مساهمون:

ص٢٥٩
ز آب حيوان ، هست هر جان را نوى * نيك آب آب حيوانان تويى هر دمى مرگى و حشرى داديم ؟ * تا بديدم دستبرد آن كرم همچو خفتن گشت اين مردن مرا * ز اعتماد بعث كردن ، اى خدا عقل لرزان از اجل و آن عشق شوخ * سنگ كى ترسد ز باران چون كلوخ ؟ عفو كن اى عفو در صندوق تو * سابق لطفى ، همه مسبوق تو من كه باشم كه بوم من با منت ؟ * اى گرفته جمله منها دامنت من كى آرم رحم ، خلم اندود را * ره نمايم علم حلم ، اندود را ؟ من چگونه پيشت اعلامت كنم ؟ * يا كه وا يادت دهم شرط كرم ؟ آنچه معلوم تو نبود چيست آن ؟ * وانچه يادت نيست كو اندر جهان ؟ اى تو پاك از جهل و علمت پاك از آن * كه فراموشى كند بر وى نهان هيچ‌كس را ، تو كسى انگاشتى * همچو خورشيدش به نور افراشتى چون كسم كردى ، اگر لابه كنم * مستمع شو لابه‌ام را از كرم زانكه از نفسم چو بيرون برده‌اى * اين شفاعت هم تو خود را كرده‌اى

در حديث آمد كه روز رستخيز

در حديث آمد كه روز رستخيز * امر آيد هريكى تن را كه خيز نفخ صور امر است از يزدان پاك * كه برآريد اى ذراير سر ز خاك بازآيد جان هريك در بدن * همچو وقت صبح هوش آيد به تن جان تن خود را شناسد وقت روز * در خراب خود درآيد چون كنوز آن‌چنان‌كه جان بپرّد سوى طين * نامه پرّد تا يسار و تا يمين در كفش بنهند نامه بخل و جود * فسق و تقوا ، آنچه دى خو كرده بود گر رياضت داده باشد خوى خويش * وقت بيدارى همان آيد به پيش ور بد او دى خام و زشت و در ضلال * چون عزانامه سيه يابد شمال
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 259 | الفيض الكاشاني / مهدى انصارى