ز آب حيوان ، هست هر جان را نوى * نيك آب آب حيوانان تويى
هر دمى مرگى و حشرى داديم ؟ * تا بديدم دستبرد آن كرم
همچو خفتن گشت اين مردن مرا * ز اعتماد بعث كردن ، اى خدا
عقل لرزان از اجل و آن عشق شوخ * سنگ كى ترسد ز باران چون كلوخ ؟
عفو كن اى عفو در صندوق تو * سابق لطفى ، همه مسبوق تو
من كه باشم كه بوم من با منت ؟ * اى گرفته جمله منها دامنت
من كى آرم رحم ، خلم اندود را * ره نمايم علم حلم ، اندود را ؟
من چگونه پيشت اعلامت كنم ؟ * يا كه وا يادت دهم شرط كرم ؟
آنچه معلوم تو نبود چيست آن ؟ * وانچه يادت نيست كو اندر جهان ؟
اى تو پاك از جهل و علمت پاك از آن * كه فراموشى كند بر وى نهان
هيچكس را ، تو كسى انگاشتى * همچو خورشيدش به نور افراشتى
چون كسم كردى ، اگر لابه كنم * مستمع شو لابهام را از كرم
زانكه از نفسم چو بيرون بردهاى * اين شفاعت هم تو خود را كردهاى
در حديث آمد كه روز رستخيز
در حديث آمد كه روز رستخيز * امر آيد هريكى تن را كه خيز
نفخ صور امر است از يزدان پاك * كه برآريد اى ذراير سر ز خاك
بازآيد جان هريك در بدن * همچو وقت صبح هوش آيد به تن
جان تن خود را شناسد وقت روز * در خراب خود درآيد چون كنوز
آنچنانكه جان بپرّد سوى طين * نامه پرّد تا يسار و تا يمين
در كفش بنهند نامه بخل و جود * فسق و تقوا ، آنچه دى خو كرده بود
گر رياضت داده باشد خوى خويش * وقت بيدارى همان آيد به پيش
ور بد او دى خام و زشت و در ضلال * چون عزانامه سيه يابد شمال