تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 257

مساهمون:

ص٢٥٧

هيچ مرده نيست پرحسرت ز مرگ

هيچ مرده نيست پرحسرت ز مرگ * حسرتش آن است كش كم بود برگ ورنه از چاهى به صحرا اوفتاد * در ميان دولت و عيش و گشاد زين مقام ماتم و ننگين مناخ * نقل افتادش به صحراى فراخ مقعد صدقى « 1 » نه ايوانى دروغ * بادهء خاصى ، نه مستيى ز دوغ مقعد صدقش جليس حق شده * رسته زين آب و گل آتشكده ور نكردى زندگانىّ منير * يك دو دم مانده است ، مردانه بمير بانگ مىآيد تعالوا از كرم * بعد از آن رجعت نماند آن حرص و غم بس غريبىها كشيديد از جهان * قدر من دانسته باشيد اى مهان زير سايهء اين درختم مست ناز * هين بيندازيد پاها را دراز پاىهاى پرعنا از راه دين * بر كنار و دست حوران خالدين حوريان گشته مغمّز ، مهربان * كز سفر باز آمدند اين صوفيان صوفيان صافيان چون نور خور * مدّتى افتاده بر خاك و قذر بىاثر پاك از قذر بازآمدند * همچون نور خور سوى قرص بلند
هامش
( 1 ) - اشاره به آيه :« فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ »سوره القمر ، آيه 55 .
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 257 | الفيض الكاشاني / مهدى انصارى