هيچ مرده نيست پرحسرت ز مرگ
هيچ مرده نيست پرحسرت ز مرگ * حسرتش آن است كش كم بود برگ
ورنه از چاهى به صحرا اوفتاد * در ميان دولت و عيش و گشاد
زين مقام ماتم و ننگين مناخ * نقل افتادش به صحراى فراخ
مقعد صدقى « 1 » نه ايوانى دروغ * بادهء خاصى ، نه مستيى ز دوغ
مقعد صدقش جليس حق شده * رسته زين آب و گل آتشكده
ور نكردى زندگانىّ منير * يك دو دم مانده است ، مردانه بمير
بانگ مىآيد تعالوا از كرم * بعد از آن رجعت نماند آن حرص و غم
بس غريبىها كشيديد از جهان * قدر من دانسته باشيد اى مهان
زير سايهء اين درختم مست ناز * هين بيندازيد پاها را دراز
پاىهاى پرعنا از راه دين * بر كنار و دست حوران خالدين
حوريان گشته مغمّز ، مهربان * كز سفر باز آمدند اين صوفيان
صوفيان صافيان چون نور خور * مدّتى افتاده بر خاك و قذر
بىاثر پاك از قذر بازآمدند * همچون نور خور سوى قرص بلند
هامش
( 1 ) - اشاره به آيه :« فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ »سوره القمر ، آيه 55 .