چشمشان باشد گذاره از سبب * در گذشته از حجب از فضل رب
سرمهء توحيد از كحّال حال * يافته ، رسته ز علّت و اعتلال
ننگرند اندر رتب و قولنج و سل * راه ندهند اين سببها را به دل
زانكه هريك اين مرضها را دواست * چون دوا نپذيرد از فعل خداست
هر مرض دارد دوا ، مىدان يقين * چون دواى رنج سرما پوستين
چون خدا خواهد كه مردى بفسرد * سردى از صد پوستين هم بگذرد
در وجودش لرزهاى بنهد كه آن * نى به جامه به شود ، نى ز آشيان
چون قضا آيد ، طبيب ابله شود * وان روا در نفع هم گمره شود
كى شود محجوب ادراك بصير * زين سببهاى حجاب گولگير
گفت يزدان آنكه باشد اصلدان * پس تو را كى بيند او اندر ميان ؟
گرچه خويش از عامّه پنهان كردهاى * پيش روشنديدگان هم پردهاى
وانگه ايشان را شكر باشد اجل * چون نظرشان مست باشد در دول
تلخ نبود پيش ايشان مرگ تن * چون روند از چاه زندان در چمن
وارهيدند از جهان پيچپيچ * كس نگريد بر فوات هيچ ، هيچ
تلخ كى باشد كسى را كش برند * از ميان زهر ماران سوى قند ؟
جان مجرّد گشته از غوغاى تن * مىپرد با پرّ دل بىپاى تن
اشك مىبار و همىسوز از طلب
مؤمنى آخر ، درآ در صفّ رزم * كه تو را بر آسمان بوده است بزم
بر اميد راه بالا كن قيام * همچو شمعى پيش محراب اى غلام
اشك مىبار و همىسوز از طلب * همچو شمعى سربريده جمله شب
لب فروبند از طعام و از شراب * سوى خوان آسمانى كن شتاب
دمبهدم بر آسمان مىدار اميد * در هواى آسمان رقصان چو بيد