تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 254

مساهمون:

ص٢٥٤
چشمشان باشد گذاره از سبب * در گذشته از حجب از فضل رب سرمهء توحيد از كحّال حال * يافته ، رسته ز علّت و اعتلال ننگرند اندر رتب و قولنج و سل * راه ندهند اين سببها را به دل زانكه هريك اين مرضها را دواست * چون دوا نپذيرد از فعل خداست هر مرض دارد دوا ، مىدان يقين * چون دواى رنج سرما پوستين چون خدا خواهد كه مردى بفسرد * سردى از صد پوستين هم بگذرد در وجودش لرزه‌اى بنهد كه آن * نى به جامه به شود ، نى ز آشيان چون قضا آيد ، طبيب ابله شود * وان روا در نفع هم گمره شود كى شود محجوب ادراك بصير * زين سببهاى حجاب گول‌گير گفت يزدان آنكه باشد اصل‌دان * پس تو را كى بيند او اندر ميان ؟ گرچه خويش از عامّه پنهان كرده‌اى * پيش روشن‌ديدگان هم پرده‌اى وانگه ايشان را شكر باشد اجل * چون نظرشان مست باشد در دول تلخ نبود پيش ايشان مرگ تن * چون روند از چاه زندان در چمن وارهيدند از جهان پيچ‌پيچ * كس نگريد بر فوات هيچ ، هيچ تلخ كى باشد كسى را كش برند * از ميان زهر ماران سوى قند ؟ جان مجرّد گشته از غوغاى تن * مىپرد با پرّ دل بىپاى تن

اشك مىبار و همىسوز از طلب

مؤمنى آخر ، درآ در صفّ رزم * كه تو را بر آسمان بوده است بزم بر اميد راه بالا كن قيام * همچو شمعى پيش محراب اى غلام اشك مىبار و همىسوز از طلب * همچو شمعى سربريده جمله شب لب فروبند از طعام و از شراب * سوى خوان آسمانى كن شتاب دم‌به‌دم بر آسمان مىدار اميد * در هواى آسمان رقصان چو بيد