گفت نامى كه ز هولش اى بصير * هفت گردون بازماند از مسير
شرمم آمد ، گشتم از نامت خجل * ورنه آسان است نقل مشت گل
كه تو زورى داده املاك را * كه بدرانند اين افلاك را
گفت ميكائيل را تو رو به زير * مشت خاكى در ربا از وى چو شير
چونكه ميكائيل شد تا خاكدان * دست كرد آن تا كه بربايد از آن
خاك لرزيد و درآمد در گريز * گشت او لابهكنان و اشكريز
سينهسوزان لابه كرد و اجتهاد * با سرشك خونيش سوگند داد
كه به يزدان لطيف بىنديد * كه به كردت حامل عرش مجيد
كيل ارزاق جهان را مشرفى * تشنگان فضل را تو مغرقى
زانكه ميكائيل از كيل اشتقاق * دارد و كيّال شد در ارتزاق
كه امانم ده مرا آزاد كن * بين كه خونآلود مىگويم سخن
معدن رحم إله آمد ملك * گفت چون ريزم بر آن ريش اين نمك ؟
همچنانكه معدن قهر است ديو * كه برآورد از بنىآدم غريو
رفت ميكائيل سوى ربّ دين * خالى از مقصود دست و آستين
گفت اى داناى سرّ و شاه فرد * خاكم از زارى و گريه بسته كرد
آب ديده پيش تو باقدر بود * من نتانستم كه آرم ناشنود
آه و زارى پيش تو بس قدر داشت * من نتانستم حقوق آن گذاشت
پيش تو چون قدر دارد چشم تر * پس چگونه گشتمى استيزهگر ؟
گفت اسرافيل را يزدان ما * كه برو زان خاك پر كن كف ، بيا
آمد اسرافيل هم سوى زمين * باز آغازيد خاكستان حنين
كى فرشته صور و اى بحر حيات * كه ز دمهاى تو جان يابد موات
در دمى در صور يك بانگى عظيم * پر شود محشر خلايق از رميم
در دمى در صور گويى : الصّلا * برجهيد اى كشتگان كربلا
اى هلاكتديدگان از تيغ مرگ * برزنيد از خاك سر چون شاخ و برگ
رحمت تو و آن دم گيراى تو * پر شود اين عالم از احياى تو
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 251
مساهمون: الفيض الكاشاني
ص٢٥١