تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 251

مساهمون:

ص٢٥١
گفت نامى كه ز هولش اى بصير * هفت گردون بازماند از مسير شرمم آمد ، گشتم از نامت خجل * ورنه آسان است نقل مشت گل كه تو زورى داده املاك را * كه بدرانند اين افلاك را گفت ميكائيل را تو رو به زير * مشت خاكى در ربا از وى چو شير چون‌كه ميكائيل شد تا خاكدان * دست كرد آن تا كه بربايد از آن خاك لرزيد و درآمد در گريز * گشت او لابه‌كنان و اشك‌ريز سينه‌سوزان لابه كرد و اجتهاد * با سرشك خونيش سوگند داد كه به يزدان لطيف بىنديد * كه به كردت حامل عرش مجيد كيل ارزاق جهان را مشرفى * تشنگان فضل را تو مغرقى زانكه ميكائيل از كيل اشتقاق * دارد و كيّال شد در ارتزاق كه امانم ده مرا آزاد كن * بين كه خون‌آلود مىگويم سخن معدن رحم إله آمد ملك * گفت چون ريزم بر آن ريش اين نمك ؟ همچنان‌كه معدن قهر است ديو * كه برآورد از بنىآدم غريو رفت ميكائيل سوى ربّ دين * خالى از مقصود دست و آستين گفت اى داناى سرّ و شاه فرد * خاكم از زارى و گريه بسته كرد آب ديده پيش تو باقدر بود * من نتانستم كه آرم ناشنود آه و زارى پيش تو بس قدر داشت * من نتانستم حقوق آن گذاشت پيش تو چون قدر دارد چشم تر * پس چگونه گشتمى استيزه‌گر ؟ گفت اسرافيل را يزدان ما * كه برو زان خاك پر كن كف ، بيا آمد اسرافيل هم سوى زمين * باز آغازيد خاكستان حنين كى فرشته صور و اى بحر حيات * كه ز دمهاى تو جان يابد موات در دمى در صور يك بانگى عظيم * پر شود محشر خلايق از رميم در دمى در صور گويى : الصّلا * برجهيد اى كشتگان كربلا اى هلاكت‌ديدگان از تيغ مرگ * برزنيد از خاك سر چون شاخ و برگ رحمت تو و آن دم گيراى تو * پر شود اين عالم از احياى تو