تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 253

مساهمون:

ص٢٥٣
قهر حق بهتر ز صد حلم من است * منع كردن جان ز حق جان كندن است بدترين قهرش به از حلم دو كون * نعم ربّ العالمين و نعم عون لطف‌هاى مضمر اندر قهر او * جان سپردن جان فزايد بهر او هين رها كن بدگمانى و ضلال * سر قدم كن چون‌كه فرمودت : تعال آن تعال او تعالىها دهد * مستى و جفت و نهالىها دهد بارى آن امر سنى را هيچ‌هيچ * من نيارم كرد وهن و پيچ‌پيچ اين همه بشنيد آن خاك نژند * زان گمان بد ، بدش بر گوش‌بند باز از نوعى دگر آن خاك پست * لابه و سجده همىكردش چو مست گفت نى ، برخيز زين نبود زيان * من سر و جان مىنهم رهن و ضمان لابه منديش و مكن لابه دگر * جز بدان شاه رحيم دادگر گوش من از گفت غير او كر است * او مرا از جان شيرين جان‌تر است جان چه باشد كش گزينم بر كريم * كيك كه بود كه بسوزم زو كليم ؟ من ندانم خير ، الّا خير او * صم بكم عمى من از غير او گوش من كرّ است از زارىكنان * كه منم در كفّ او همچون سنان احمقانه از سنان رحمت مجو * زان شهى جو ، كان بود در دست او من چو كلكم در ميان اصبعين * نيستم در صفّ طاعت بين‌بين خاك را مشغول كرد او در سخن * يك كفى بربود از آن خاك كهن ساحرانه درربود از خاكدان * خاك مشغول سخن چون بىخودان برد تا حق تربت بىرأى را * تا به مكتب آن گريزان‌پاى را گفت يزدان كه : به علم روشنم * كه تو را جلّاد اين خلقان كنم گفت يا رب دشمنم گيرند خلق * چون فشارم خلق را در مرگ خلق تو روا دارى خداوند سنى * كه مرا مبغوض و دشمن‌رو كنى ؟ گفت اسبابى پديد آرم عيان * از تب و قولنج و سرسام و سنان كه بگردانم نظرشان را ز تو * در مرضها و سببهاى سه تو گفت يا رب بندگان هستند نيز * كه سببها را بدرّند اى عزيز