قهر حق بهتر ز صد حلم من است * منع كردن جان ز حق جان كندن است
بدترين قهرش به از حلم دو كون * نعم ربّ العالمين و نعم عون
لطفهاى مضمر اندر قهر او * جان سپردن جان فزايد بهر او
هين رها كن بدگمانى و ضلال * سر قدم كن چونكه فرمودت : تعال
آن تعال او تعالىها دهد * مستى و جفت و نهالىها دهد
بارى آن امر سنى را هيچهيچ * من نيارم كرد وهن و پيچپيچ
اين همه بشنيد آن خاك نژند * زان گمان بد ، بدش بر گوشبند
باز از نوعى دگر آن خاك پست * لابه و سجده همىكردش چو مست
گفت نى ، برخيز زين نبود زيان * من سر و جان مىنهم رهن و ضمان
لابه منديش و مكن لابه دگر * جز بدان شاه رحيم دادگر
گوش من از گفت غير او كر است * او مرا از جان شيرين جانتر است
جان چه باشد كش گزينم بر كريم * كيك كه بود كه بسوزم زو كليم ؟
من ندانم خير ، الّا خير او * صم بكم عمى من از غير او
گوش من كرّ است از زارىكنان * كه منم در كفّ او همچون سنان
احمقانه از سنان رحمت مجو * زان شهى جو ، كان بود در دست او
من چو كلكم در ميان اصبعين * نيستم در صفّ طاعت بينبين
خاك را مشغول كرد او در سخن * يك كفى بربود از آن خاك كهن
ساحرانه درربود از خاكدان * خاك مشغول سخن چون بىخودان
برد تا حق تربت بىرأى را * تا به مكتب آن گريزانپاى را
گفت يزدان كه : به علم روشنم * كه تو را جلّاد اين خلقان كنم
گفت يا رب دشمنم گيرند خلق * چون فشارم خلق را در مرگ خلق
تو روا دارى خداوند سنى * كه مرا مبغوض و دشمنرو كنى ؟
گفت اسبابى پديد آرم عيان * از تب و قولنج و سرسام و سنان
كه بگردانم نظرشان را ز تو * در مرضها و سببهاى سه تو
گفت يا رب بندگان هستند نيز * كه سببها را بدرّند اى عزيز
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 253
مساهمون: الفيض الكاشاني
ص٢٥٣