تو فرشتهء رحمتى ، رحمت نما * حامل عرش و قبلهء دادها
عرش معدنگاه داد و معدلت * چارجو در زير او بر مغفرت
من از اين تقليب بويى مىبرم * بدگمانى مىدود اندر سرم
اى شفا و رحمت اصحاب درد * تو همان كن ، كان دو نيكوكار كرد
زود اسرافيل بازآمد به شاه * گفت عذر و ماجرا نزد إله
كز برون فرمان بدادى كه بگير * عكس آن الهام دادى كه مگير
امر كردى در گرفتن ، سوى گوش * نهى كردى از قساوت ، سوى هوش
سبق رحمت گشت غالب بر غضب * اى بديع افعال نيكوكار يا رب
گفت يزدان زود عزرائيل را * كه ببين آن خاك پرتخييل را
آن ضعيف زال ظالم را بياب * مشت خاكى زو بياور هين شتاب
رفت عزرائيل سرهنگ قضا * سوى كرهء خاك بهر اقتضا
خاك ، بر قانون ، نفير آغاز كرد * داد سوگندش ، بسى سوگند خورد
كى غلام خاص و اى حمال عرش * اى مطاع الأمر اندر عرش و فرش
رو ، به حق رحمت رحمان فرد * رو به حق آنكه با تو لطف كرد
حق شاهى كه جز او معبود نيست * پيش او زارى كس مردود نيست
گفت نتوانم بدين افسون كه من * سر بتابم ز آمر سرّ و علن
گفت آخر امر فرمود او به حلم * هر دو امرند ، آن بگير از راه علم
گفت آن تأويل باشد يا قياس * در صريح امر ، كم جو التباس
فكر خود را گر كنى تأويل ، به * كه كنى تأويل اين نامشتبه
دل همىسوزد مرا بر لابهات * سينهام پرخون شد از شورابهات
نيستم بىرحم ، بل زان هر سه پاك * رحم بيش استم ز درد دردناك
گر طپانچه مىزنم من بر يتيم * ور دهد حلوا به دستش آن حليم
اين طپانچه خوشتر از حلواى او * ور شود غره به حلوا ، واى او
بر نفير تو جگر مىسوزدم * ليك حق لطفى همىآموزدم
لطف مخفى در ميان قهرها * در حدث پنهان ، عقيق بىبهاست
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 252
مساهمون: الفيض الكاشاني
ص٢٥٢