تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 250

مساهمون:

ص٢٥٠

صانع خواست ايجاد بشر

چون‌كه صانع خواست ايجاد بشر * از براى ابتلاى خير و شر جبرئيل صدق را فرمود رو * مشت خاكى از زمين بستان گرو او ميان بست و بيامد تا زمين * تا گذارد امر ربّ العالمين دست سوى خاك برد آن مؤتمر * خاك خود را دركشيد و شد حذر پس زبان بگشاد خاك و لابه كرد * كز براى حرمت خلّاق فرد ترك من گو و برو ، جانم ببخش * رو ، بتاب از من عنان خنك رخش « 1 » در كشاكش‌هاى تكليف و خطر * بهر للّه هل مرا ، اندر مبر بهر آن لطفى كه حقّت برگزيد * كرد بر تو علم لوح كلّ پديد تا ملايك را معلّم آمدى * دايما با حق مكلّم آمدى كه سفير انبيا خواهى بدن * تو حيات جان وحيى ، نه بدن بر سرافيلت فضيلت بود از آن * كو حيات تن بود تو آن جان بانگ صورش نشأت تنها بود * نفخ تو نشو دل يكتا بود جان جان تن حيات دل بود * پس ز دادش داد دل فاضل بود باز ميكائيل رزق تن دهد * سعى تو رزق دل روشن دهد او بداد كيل بر كردست ذيل * داد رزق تو نمىگنجد به كيل هم ز عزرائيل با قهر و عطب * تو بهى ، چون سبق رحمت بر غضب حامل عرش اين چهارند و تو شاه * بهترين هر چهارى ز انتباه روز محشر ، هشت بينى حاملانش * هم تو باشى افضل هشت آن زمانش همچنين برمىشمرد و مىگريست * بوى مىبرد او كزين مقصود چيست معدن شرم و حيا بد جبرئيل * بست اين سوگندها بر وى سبيل بس كه لابه كردش و سوگند داد * بازگشت و گفت : يا ربّ العباد كه نبودم من به كارت سرسرى * ليك ز آنچه رفت تو داناترى
هامش
( 1 ) - خنك‌رخش : اسب سفيد .
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 250 | الفيض الكاشاني / مهدى انصارى