تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 249

مساهمون:

ص٢٤٩

داد او را قابليت شرط نيست

چاره آن دل عطاى مبدلى است * داد او را قابليت شرط نيست بلكه شرط قابليّت داد اوست * داد لبّ و قابليّت چيست ، پوست اينكه موسى را عصا ثعبان شود * همچو خورشيدى كفش رخشان شود صد هزاران معجزات انبيا * كان نيايد در ضمير و وهم ما نيست سخره مايه تصريف خداست * نيستها را قابليّت از كجاست ؟ قابلى گر شرط فعل حق بدى * هيچ معدومى به هستى نامدى سنّتى بنهاد و اسباب و طرق * طالبان را زير ازراقى تتق بيشتر احوال بر سنّت رود * گاه قدرت خارق سنّت شود سنّت و عادت نهاده با مزه * باز كرده خرق عادت معجزه بىسبب گر عزلها موصول نيست * قدرت از عزل سبب معزول نيست اى گرفتار سبب بيرون مپر * ليك عزل آن مسبّب ظن مبر هرچه خواهد آن مسبّب ، آورد * قدرت مطلق سببها بردرد ليك اغلب بر سبب راند نفاد * تا بداند طالبى جستن مراد چون سبب نبود چه ره جويد مريد ؟ * پس سبب در راه مىبايد دريد اين سببها بر نظرها پرده‌هاست * كه نه هر ديار صنعش را سزاست ديده‌اى بايد سبب سوراخ كن * تا حجب را بركند از بيخ و بن تا مسبّب بيند اندر لامكان * هرزه داند جهد و اسباب و دكان از مسبّب داند او هر خير و شر * نى ز اسباب وسايط اى پدر
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 249 | الفيض الكاشاني / مهدى انصارى